پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
-->

یادداشت‌های یک سفیر (6)

شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۳، ۰۹:۵۷ ب.ظ

::. گریز از مرکز!

صبح روز دوشنبه پیاده‌روی شروع شد. پیاده‌روی من از عمود 1 نبود. پیاده‌روی‌ام از عمود 44 بود؛ یعنی 44 عمود بعد از شهر نجف بود![1] دلیلش هم این بود که دو روزی که در نجف بودم در منطقه‌ای که 10 کیلومتر با حرم فاصله داشت ساکن بودم، و پیاده‌روی را از همانجا شروع کردم.

دلم می‌خواست مسیر پیاده‌روی‌ام را از همان ابتدای شهر آغاز کنم ولی خیلی هم بد نشد. محله‌ای که از آن عبور کردم تا برسم به جادّه‌ی اصلی از یک روستا می‌گذشت. در آنجا با صحنه‌ای مواجه شدم که ذوق زده شدم و خوشحال شدم که از این مسیر آمده‌ام. در کنار مسیر پیاده روی زوّار چندتا پسربچه طناب‌های محکمی را به یک تیرآهن وصل کرده بودند و و سر دیگر طناب را دور کمرشان بسته بودند و با استفاده از نیروی گریز از مرکز! تاب می‌خوردند. هیجان و جذّابیت قشنگی این بازی داشت. نه کربلا، نه نجف و نه حتّی در کاظمین، یک شهربازی یا پارک با وسایل بازی به چشمم نخورد. از ابتکار این بچه‌ها ذوق‌زده شدم.

***

این سفر، اوّلین سفر من به کربلا با پای پیاده بود. دوربینم را از کیفش بیرون آوردم و بندش را در گردنم انداختم و عکّاسی را جدّی شروع کردم. این دوربین داخل کیفش نمی‌رفت تا آخر شب.

گاهی از اتفاقّاتی که هنگام عکّاسی می‌افتاد لذّت می‌بردم. وقتی از کسی یا حتّی از چیزی شروع می‌کردم به عکّاسی، مثل هرجای دیگر دنیا مردم جلوی دوربین عکس‌العمل خاصّی داشتند. گاهی این عکس‌العمل‌ها کمک می‌کرد به قشنگ شدن عکسم مثل این عکس. پدر این بچه‌ها که عراقی بودند، وقتی دید که من مشغول عکاسی از بچه‌هایش به همراه ویلچر هستم، عکس مقام معظم رهبری را به دست یکی از بچه‌هایش داد و همین دادنِ عکس را شکار کردم.

گاهی هم این ژست گرفتن‌ها جلوی عکس، عکس را خراب می‌کرد، مثل این عکس. فرد پشت سری اصرار داشت که داخل عکس بیفتد.

***

اتفاق جالبی که امسال افتاده بود، این بود که هر موکب شناسنامه داشت و این شناسنامه را در معرض دید مردم می‌گذاشت. مثل این موکب که تابلویی بالای سرش نصب کرده است و عدد ستونی که آن موکب در آن مستقر است، نام صاحب موکب و حتّی شماره‌ی موبایل صاحب را در آن نوشته‌اند.

***

همان دو روزی که نجف بودم، پایم آبله زد. خیلی اذیّتم می‌کرد، مانده بودم چگونه دردش را تحمّل کنم در این مسیر پیاده روی. هر طور حساب می‌کردم با این همه درد پا و کتفم، امکان نداشت برسم.



[1] از داخل شهر نجف که به سمت کربلا راه بیفتی، عمودها شروع می‌شوند تا به عدد 180 برسند، از آنجا مجدد از صفر شروع می‌شود. پس با این حساب که ما عمود 44 بودیم، می‌شود 180 بعلاوه‌ی 44 عمود بعد از نجف.

نظرات  (۱۱)

۲۱ دی ۹۳ ، ۱۰:۵۷ ایمان صمدی نیا
سلام ،
راجع به این وسایل بازی باید ذکر کنم که اینها جد اند جد تابهای ما حساب می شن و
این ستون که باهاش تاب می خورند نه از الان ، بلکه فکر کنم از سده ی چهار یا پنج هجری وجود داشتند !!
(پس خلاقیت حساب نمی شه!)
برام جالب بود که شما بعد از نوشتن پنج قسمت از سفرنامتون دوباره در پاراگراف سوم ، توصیح می دیدید که «این سفر، اوّلین سفر من به کربلا با پای پیاده بود...»
بخشی که راجع به بچه ها بود ، به نظرم شاه بیت این یادداشت تون بود !!
پاسخ:
سلام
بله اگه نگاه تاریخ پژوهانه ای اینچنین مثل شما داشتم خلاقیت نبود. ولی جالبه که بدونی این بچه ها هیچ کدوم تاریخ نخوندن و هیچ کس براشون نگفته چطوری تاب درست کنن.

راستش چون این مطالب با فاصله زمانی داره منتشر میشه، شاید لازم باشه بعضی چیزها رو تذکر بدم.
۲۱ دی ۹۳ ، ۱۲:۲۱ عمارگراف
سلام سفیر
یادداشت هات جالب هستن ... دعا کن سال بعد قسمتم بشه منم سفرنامه اش رو بنویسم :)
راستی تشریف بیار و بهم توی جشنواره وب رای بده و به بقیه هم توصیه کن رای بدن!
ممنون
یا علی
۲۱ دی ۹۳ ، ۱۶:۵۶ سیدجلیل عربشاهی
1. تذکر به حمید آقا: عکسایی که از بچه ها گذاشته بودید و عکس اون بچه های روی ویلچر خیلی عالی بودن ولی به نظرم عکس وسطی «ژست» رو میخواستین یجوری توی متنتون جا کنین الان عکس اول و دوم و سوم یه خاطره‌ی باحاله عکس آخر هم «یه آیا می دانیده» که جالبه،ولی به نظر من عکس چهارم هیچ مطلب خاصی رو بیان نمی‌کنه که فقط توی راه کربلا اتفاق بیافته تو شهر خودمون فراوونه...
2. تذکر به ایمان: ایمان جون مطلب یا همون نثر که شاه بیت ندراره سخن طلایی داره
پاسخ:
تشکر از از سید جلیل: ممنون که دقیق نظر می دی. میخواستم حسّی که موقع عکاسی اونجا داشتم رو بیان کنم، شاید لزومی نداشته باشه که اون اتفاق خاص مسیر کربلا باشه.
۲۱ دی ۹۳ ، ۱۶:۵۸ سیدجلیل عربشاهی
یک تذکر دیگه ببخشید: عنوانتون فقط برای مطلب اول صدق میکنه میتونستین این پست رو دوتا مطلب مجزا کنین یا یه عنوان عمومی تر بذارین عذر خواهم
پاسخ:
بهش فکر می کنم
۲۱ دی ۹۳ ، ۱۹:۰۶ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
چقدر دوستان تخصصی نگاه میکنن
اتفاقا تیترش خیلی هم خوبه
به باقی هم میخوره
به ویلچری ها هم میخوره یجور پارادوکسی میشه دیگه! اینکه ویلچرین!

به هرحال خداقوت
پاسخ:
ممنون
دقتتون در مورد ویلچر جالب بود.
۲۲ دی ۹۳ ، ۱۳:۱۵ حامد اشرفی نسب
وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن. D:
پاسخ:
:)

مُردم از خنده
ممنون
صمیمیت نوشته هاتون قابل احترامه
۲۳ دی ۹۳ ، ۰۰:۲۵ امیر حسین ربانی
حاجی با این عکسها حسابی خاطراتمون رو زنده کردی...
اگه خاطرت باشه تاب خوردن اون بچه رو اول من دیدم بعد به حاج آقا نشونش دادم گفتم:حاجی تاب خوردن این پسره منو یاد کارای مرتضی میری میندازه! بعد حاج اقا اونو به شما نشون داد و شما رفتی سر وقتش برا عکس انداختن، بعدشم از ما عقب افتادی
یا علی
پاسخ:
آفرین

دقیقا عقب افتادن من از شما از همین نقطه شروع شد.

علی یارت
۲۳ دی ۹۳ ، ۱۰:۳۳ امید شریفی
یه نمور جذابیت، یه نمور کشش و یه ذره بیشتر از یه نمور گیرایی کم داره...
پاسخ:
ممنون
امیدوارم بتونم بفهمم گیرش کجاست
عکس خودت هم می ذاشتی .
باور کن از اینها که عکسشون رو گذاشتی قشنگتری
خودتو دست کم نگیر..

به من هم سر بزن
آپم
پاسخ:
:)

چشم میذارم ایشاالله


حتماً
۰۳ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۰۶ محمد دارینی
باورم نمیشه!
یه صفحه کامل وبلاگت رو نخوندم.
من بدبختم!!!
شاید هم شما...!!!
پاسخ:
کرم و نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی