پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
محبوب ترین مطالب
-->

یادداشت های یک سفیر (4)

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۳، ۱۲:۱۰ ق.ظ

::. نمک حرم

به مرز که رسیدیم، از آقارضا و مینی‌بوس و دوستانش خداحافظی کردیم. قرار بود مینی‌بوسش را هم از مرز رد کند ولی نتوانست. سابقاً با اتوبوسش به عراق رفته بود، ولی این بار نتوانست.

توی جاده که بودیم، زنگ می‌زدند و وضعیت مرز مهران را از اخبار می‌گفتند. خودمان را آماده کرده بودیم که حداقل یک روزی در مهران اقامت داشته باشیم. حتّی محل اسکان هم از پیش هماهنگ شده بود. کمی گیج شده بودیم، به مهران که رسیدیم اصلاً شلوغ نبود. یعنی آنطوری که تصور می‌کردیم نبود. جدای از اینکه هنوز همه‌ی اعضای کاروان دور هم جمع نشده بودیم باز هم چیزی مانعم می‌شد که از بین این داربست‌ها عبور کنم و به آن طرف بروم. دل توی دلم نبود. نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. هزار و یک احتمال می‌دادم که از همین جا بَرَم ‌گردانند و از همین جا، باید سلام بدهم و برگردم.

بالاخره رد شدیم. ما جزء کسانی بودیم که پول ویزای 40 دلاری را داده بودیم، ولی آن روز ویزا برداشته شده بود و فقط گذرنامه را نشان دادیم و وارد مرز عراق شدیم.

پیاده‌روی از مرز عراق شروع شد. باید می‌رفتیم تا به جایی که نمی‌دانیم کجاست برسیم.

هنوز 20 دقیقه پیاده‌روی نکرده بودم که از کف پا تا شانه‌هایم درد گرفتند. کوله‌ام بدجور سنگینی می‌کرد بر شانه‌ام. آن‌قدر خسته بودم که به هیچ وجه به این فکر نمی‌کردم که دوربین سنگینم را از کوله‌ام بیرون بیاورم و عکّاسی کنم.

سخت‌تر از دردهای تازه‌ام، فکر نرسیدن به مقصد بود. نزدیک اذان مغرب بود که دیگر کسی در جاده دیده نمی‌شد. نمی‌دانستیم تا کجا این مسیر می‌رود. تک و توک کامیون‌هایی می‌آمد و پیاده‌ها را سوار می‌کرد و می‌برد به جایی که کسی نمی‌دانست.

با اعضای کاروان تصمیم گرفتیم که ما هم سوار کامیون بشویم و به هر کجا که می‌شود برویم ولی در این بیابان نمانیم.

راننده‌ی کامیون گفته بود که ما را می‌برد به بدره. بدره منطقه‌ای است حدود 60 یا 70 کیلومتر مانده به نجف.

رسیدیم به بدره، از کامیون که می‌خواستیم پیاده شویم، به خاطر ارتفاع کامیون، صاحب خانه‌ای مبلی را زیر پایمان گذاشت تا پله‌ای شود برای پیاده شدن.

ظاهراً بدره منطقه‌ای است که جدید و قدیم دارد، و ما در بدره‌ی قدیم پیاده شدیم. تقریباً یک روستای کوچک بود.

به صورت گروه گروه در خانه‌ها پخش شدیم و استراحت کردیم. وقتی صاحب خانه ازت پذیرایی می‌کرد، حالا چه یک لیوان آب، چه شام مفصل، می‌ایستاد و خیره می‌شد به تو. چهره‌اش آن‌قدر بشّاش می‌شد که گویی همه‌ی دنیا را به او داده‌ای وقتی که غذای او را می‌خوری یا مهمانش هستی.

آن شب را برای خواب نماندیم، و دوباره سوار بر کامیون راهی نجف شدیم.

موقع خداحافظی، هدیه‌هایی از حرم مطهر رضوی را به صاحب خانه‌هایی که از زوار پذیرایی می‌کردند می‌دادیم، حال‌شان عجیب بود وقتی نمک متبرک یا عکس حرم امام رضا علیه‌السلام را می‌دیدند.

شبانه زدیم به دل جاده‌هایی که قرار بود ما را به نجف برسانند. مسافرت با کامیون هم حسّ و حال قشنگی داشت.

***

مصطفی یکی از همسفرهایم بود و از بچه‌های دانشگاه فرهنگیان سبزوار. می‌گفت وقتی از سبزوار حرکت کردند، چند تا از دانشجوهای اهل سنّت دانشگاه به بدرقه‌شان آمده‌اند. مصطفی می‌گفت: التماس دعا گفتند و سفارش کردند از غذاهای بین راه، تبرکی برایمان بیاور.

***

این یادداشت از دوستم سیّد جلیل را هم بخوانید، جلیل بر خلاف من حال عکاسی داشته لب مرز.

نظرات  (۱۰)

۰۴ دی ۹۳ ، ۱۴:۲۸ مصطفی طالبی
اینجانب پاراگراف آخر را تایید میکنم!!
واسه خودمم جالب بود که اهل سنت هم بیان و به ما التماس دعا بگن...خیلی جالب بود و شیرین...خیلی شیرین
پاسخ:
ممنون که تایید کردی!
۰۴ دی ۹۳ ، ۲۳:۱۰ علی زاهدی
بی صبرانه منتظر ادمه ی داستانت هستم .
داستان کم کم داره جنایی میشه . فکر کنم تو شماره ی بعدی ، داستان مواجه شدنتون با داعش رو بنویسی !!!!!!مگه نه ؟؟؟!!!
پاسخ:
توی قسمت های بعد من اسیر داعش میشم و هنوز هم آزاد نشدم!!!
۰۵ دی ۹۳ ، ۰۰:۲۲ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
به هرحال با سختیاشِ دیگه!

والا ما به هرکی گفتیم یه چندتا عکس و خاطره
میگفتن آی توراه غذا بود و ماساژور
مارو میگید اینجوری: Oo

خوبه توی وب شماها یه چندتا عکس میبینیم

عزتتون زیاد
عاقبتتون ختم بخیر
پاسخ:
صبر کنید به غذاها برسم، آی تو راه غذا بود و ماساژ :)

لطف دارید
ممنون

همچنین
۰۵ دی ۹۳ ، ۱۹:۱۷ دکـ لـ مـ هـ
ینی بچه‎های دانشگاه فرهنگیان همشان گلند :)))))))))))))))


+اضافه کنم: گویا این دانشگاه اهل سنت‎های بامرامی داره. کلا شیعن فقط دست بسته نماز میخونن! البته شافعی‌هاش منظورمه
پاسخ:
چه جالب
حالا که دقت می‌کنم می‌بینم چه قدر رفیق دارم از این دانشگاه!

دم همشون گرم
۰۵ دی ۹۳ ، ۱۹:۳۹ دکـ لـ مـ هـ
+ یچی دیگه:
یحتمل این کلمات کلیدیت دیگه جا نداشتن! درسته؟؟؟؟
پاسخ:
:)
یعنی فهمیدی؟!
۰۵ دی ۹۳ ، ۲۰:۲۱ ابوالفضل گلستانی
O.o برام جالبه اهل سنت بر میدارن میگن غذا ی نذری بیار......................... یعنی عالی بود..................

ماشالله!!!!!!!!! یعنی هزار ماشالله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
ماشاالله
۰۵ دی ۹۳ ، ۲۰:۵۵ شهرام کافی
سلام، عزیز ارجمند، جناب اسماعیل زاده

سفرنامه زیبا و عمیق، دلنشین و دقیق شما را خواندم و بهره مند شدم. مأجور باشید.
.
.

با غزل «نگاه»
مشتاق نقد و نظر شما خوبانم.
پاسخ:
سلام

ماجورین

لطف دارید.

چشم حتما
۰۶ دی ۹۳ ، ۱۰:۵۴ مجتبی اسماعیل زاده
الان سوالی که برا من پیش اومده اینه که: اگه تو عکس مارو سیاه سفید نمی کردی شور و شوق و حال عجیب اهالی بدره مشخص نمی شد آیا؟!
پ ن: جور کردن هدایای متبرک حرم هم خود جریان مفصلی دارد...
کلا خیلی خوب نوشتی و جذاب به قول عراقیها شکرا حبیبی...
پاسخ:
مجتبی جان، عکست رو سیاه و سفید کردم که عراقی ها از غیرعراقی ها مشخص بشن :)

کاش بنویسی جریانش رو

ممنون، هل بک
۰۶ دی ۹۳ ، ۱۹:۳۱ پارازیت .
دیدم همه نظر گذاشتن گفتم منم یه...

منتظر ادامش هستیم
پاسخ:
ممنون که یه ...
۰۷ دی ۹۳ ، ۱۶:۱۶ محمد دارینی
متنت زیاد خوب نبود.
یعنی ضعیف تر از متن های قبلیت بود.
پاسخ:
چرا خودم فکر می‌کنم بهترینش بوده!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی