پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
-->

مردم وبلاگ

سه شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۳، ۰۱:۳۲ ب.ظ

انگش‌هایم خشک شده‌اند، انگشت را اشتباه نوشتم. انگشت‌هایم خشک شده‌اند. همانطور که زمانی از فرط نوشتن خشک می‌شدند، این روزها از فرط ننوشتن خشک شده‌اند. بوی گندیدگی گرفته‌است، ذهنم. از بس راکد مانده این روزها. حتّی به طور بی‌سابقه‌ای این روزها سوژه به ذهنم می‌آمد ولی ننوشتم‌شان. العالم لا یعمل بعلمه شده‌ام، همیشه توصیه می‌کردم که در نوشتن امروز و فردا نکنید[1] ولی این روزها، اصلاً به نوشتن‌شان فکر نمی‌کنم چه برسد به امروز و فردا کردنشان.

آخ که دلم لک زده برای آن روزهایی که می‌نوشتم و می‌نوشتم و می‌نوشتم. با خودم شرط می‌بستم که امروز باید 3000 کلمه بنویسم و می نوشتم.

همیشه از کوتاه نویسی بد می‌گفتم، ولی به شدّت این روزها کوتاه نویس و خلاصه نویس شده‌ام. حال و حوصله‌ی طول و تفصیل را ندارم. اصلاً همین حرف‌هایی که الآن می‌زنم برای کیست؟ ول کن. این حرف‌ها برای هیچ کس مهم نیست و این‌که مهم نیست اصلاً مهم نیست، روزی که وبلاگ‌دار شدم، مصادف بود با روزهایی که یک گوش مفت پیدا کرده بودم برای نوشته‌هایم، حالا هم غصه‌ای ندارم برای این‌که مخاطب این حرف‌ها کیست، هنوز همان گوش مفت را دارم که این حرف‌ها را برایش بزنم.

هر چه قدر فکر می‌کنم مبدأ و شروع این روز‌ها را پیدا کنم، فایده‌ای ندارد، نمی‌دانم این‌روزها شروعش از چه روزی بود، یا چه شبی. حتّی این‌روزها پشت سر هم، هم نبودند گاهی این روزها بودند، و گاهی آن روزها، آن روزهای ... .

قبل‌تر، یعنی همان آن روزها، وقتی که وبلاگ گوش بود برای حرف‌هایم، مراعات مخاطب‌هایی که مهمان یک یا دو شبه بودند را نمی‌کردم، می‌نوشتم فقط برای وبلاگم. و البته وبلاگ را یک نماینده می‌دانستم و البته می‌دانم.

و گرنه از این خزعبلات هنر برای هنر و وبلاگ برای وبلاگ و ... به حالت تهوع دست می‌دهم!

بله می‌گفتم وبلاگ نماینده بود، نماینده‌ای از یک جامعه، از چندین قشر، از چندین تفکر، از چند قومیت، از چندین مذهب، از چندین شغل. وبلاگ نماینده هست ولی من گاهی فراموشش می‌کردم.

وبلاگ آنقدر بزرگ هست که مردمش حتّی کسانی هستند که وبلاگ را نمی‌شناسند، حتّی اینترنت را، حتّی‌تر نوشتن را. ولی مردم وبلاگ هستند، و طبیعتاً مخاطب اصلی نوشته‌هایم.

وبلاگ مثل روستاست، اشتباه نکنید، دهکده‌ی جهانی و این مزخرفات را نمی‌گویم.

مثل روستاست، مردمش دهاتی‌اند، ساده‌اند، روشن‌اند، پاک‌اند، زلالند، صمیمی‌اند، رک‌اند، محکم‌اند، شوخ‌اند، فهمیده‌اند، عالم‌اند.

این نوشته قرار بود بیش از این‌ها باشد، شاید ادامه داشت، شاید ...

پیشاپیش از اشکالات متنی هم عذرخواهی نمی‌کنم، این متن غیر قابل ویرایش است.

این عکس هم، خودم هستم و خرَم، که در وبلاگ سیر می کنیم.



[1] فکر کنم بعدها این توصیه‌ی من را در کتاب 28 اشتباه نویسندگان، چاپ کردند، شاید هم اوّل چاپ کردند بعد من توصیه کردم!

نظرات  (۱۳)

۱۱ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۴۶ محمد دارینی
وبلاگ روستاست و ما دهاتی...
تازگی با وبلاگی دارم حال میکنم که قالبش صحراست
شاید وبلاگ او روستایی تر باشد یا شاید خودش هم دهاتی تر
با وبلاگش زندگی دهاتی و ساده ای دارد
آقای پاورقی ،
قالب عوض کردی ، قبول !
اما مواظب باش منو جو نگیره !!
داغ بشم ، آن چنان قالبی برا خودم بزنم
که از ابتدای خلقت پدر جدم
تا آخر سوت سوم اسرافیل
همه تو کـَفِش بمونن !!!
۱۱ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۵۴ ایمان صمدی نیا
سلام ،
عین لام راست می گفت ،
شاید همه ی مان باید یک بار دیگر باید این قسمتش را بخوانیم.
«
وقتی برای خودم می نویسم
خشک می شوم مثل دریاچه ی ارومیه...
وقتی با تعریف دیگران می نویسم
می شوم مثل زاینده رود...
که با سطل خیسش می کنند!!
وقتی برای تو می نویسم
می شوم خلیج فارس
آنقدر زیبا
که دیگران
نوشته هایم را
به اسم خود ثبت می کنند
مثل خلیج عربی....
»
۱۱ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۳۸ حمید حسینی زاده
سلام
من بالعکس شما تازه شروع کردم به نوشتن.
عه
قالب تون خراب شده !
عوض شده !
پاسخ:
خرابش قشنگ‌تره

بله عوضش کردم
۱۱ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۱۴ هادی سیاوش کیا
ما رو بگو از کی می‎آموختیم.
واقعا که...
پاسخ:
هنوز هم بیاموز :)
سلام

اهل چمن مشتاق دیدار شمایند؛

با طنز «خر شیردل»…
جالب بود نوشته تون
خلاصه نویسی را بیشتر می پسندم چون به نظرم هنری است که هر چقدر هم که تمرین کنی هنوز یه قدم عقبی
پاسخ:
ممنون

خلاصه نویسی شاید با کوتاه نویسی کمی فرق داشته باشه... شاید ...
۱۳ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۳۳ دکـ لـ مـ هـ
اصلا خراب قالبِ خرابتم!!!

ولی جدا قشنگه. قالب باس ساده باشه.
جدای از متن، از کامنتی که از عین لام نوشته شد، خوشمان آمد

دوتادوتا چاهارتا کن ببین چی گفتم :))
پاسخ:
خراب مرامتم رفیق!
۱۳ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۲۶ محسن هاشم آبادی
یعنی الان خوبه و خوبی یا الان بده و بدی؟
کوتاه نویسی کوتاه نویسی خیلی هم خوبه ...
پاسخ:
الآن هم خوبم هم بد.

کوتاه نویسی اگه خوب هم باشه، برای جنابعالی اصلاً خوب نیست عزیزم، چراش بماند، حضوری خدمتتون عرض می کنم
نمیدونم چرا آدما انقدر بهم ریختن!؟
کلا همه یه جوری شدن!
شایدم بودن رو نمیکردن!
شایدم من متوجه نبودم!

فکرمیکنم یه سفر باهواپیماهای ملی برای همه لازمه.
پاسخ:
شاید راه حل خوبی باشه!
سلام
پاسخ:
سلام
بله عزیز جان! من که از اول میگفتم این وبلاگ و نشریه و ... خزعبلاته! و شما به ما از اون نگاه های عاقل اندر بوووق میکردی!
بنده معتقد به اینم که هر کاری که رنگ و بوی توحیدی نداشته باشه به هیچی و پوچی میرسه.
حالا اگه وبلاگو و نشریه و ... توحیدی شد عنایت خود حضرت حق پشتشه والا سرانجامی جز همون هیچی پوچی نخواهد داشت.
و دیگر هیچ...
پاسخ:
بَهله

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی