پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
-->

من و بابام (2)

يكشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۳، ۰۱:۰۳ ب.ظ

دوباره چند روزی بود که من و بابام تنها بودیم، مامان و داداش‌ها نبودن.

غیر از املتی که هر وعده می‌خوردیم، گاهی تصمیم می‌گرفتیم دست به ابتکار بزنیم و یه غذای جدید بخوریم. مثلاً یه بار گوجه رو رنده می‌کردیم و املت درست می‌کردیم، یه بار گوجه رو قطعه قطعه می‌کردیم و املت درست می‌کردیم. یه بار هم گوجه رو حلقه حلقه می‌کردیم و املت درست می‌کردیم. تازه این موقع پخت بود. یه بار با ماست می‌خوردیم، یه بار با ترشی، یه بار هم با هیچی.

ولی بالاخره من جسارت به خرج دادم و تصمیم گرفتم کوکو درست کنم. دستور پختش رو توی اینترنت خوندم و شروع کردم به درست کردن. همه چیز درست بود، ولی نمی‌دونم چرا نتیجه‌ی خوبی نداد. نتیجه شد این عکسی که می‌بینین.

همین‌طور که داشتم از شاهکار هنری‌م عکس می‌گرفتم، تلویزیون تبلیغی پخش کرد که سریع خودم رو رسوندم پای تلویزیون.

«آیا از چسبیدن غذا به ته ماهیتابه خسته شده‌اید؟ آیا دیگر از آشپزی لذّت نمی‌برید؟» اینجا که این رو گفت دقیقاً تصویری از همین کوکوی من رو نشون داد که طرف داره باهاش کشتی می‌گیره تا از ته ماهیتابه جداش کنه.

«نگران نباشید، با ظروف "هرگز نچسب" غذا هرگز نمی‌چسبد» خیالم راحت شد که از آشپزی من نبوده که غذا بد شده، از ظرفش بوده.

ولی خداییش اگه آشپز خوبی نمی‌شم (البته به خاطر نبودن ظروف "هرگز نچسب") ولی مدیر بحران خوبی می‌شم. یعنی چی؟!

ببینید بارها شده که شما آشپزی می‌کنید و غذاتون خراب میشه؟ آیا از این وضع خسته شده‌اید؟ آیا دیگر نمی‌خواهید که اینطور باشد؟ کافیه که ...

ببخشید این پیام‌ها واسه آدم حواس نمی‌ذاره، بله، می‌گفتم بارها شده که برنج‌تون خمیر می‌شه، یا مثل این کوکوی ما له و لَوَرده. این جا شما باید بتونین همین محصول ناقص رو طوری به اهل سفره قالب کنین (یعنی مُجابشون کنین بخورنن) که تا ته ظرف رو هم انگشت بکشن. حالا چجوری؟ کافیه یه پیامک خالی به هر شماره‌ای که دلتون می‌خواد بفرستین و منتظر باشین. این‌ها از اسرار منه،‌ نمی‌تونم بگم، فقط بدونین اون روز بابام سر سفره، به داشتن بچه‌ای مثل من افتخار می‌کرد در حد بوندس‌لیگا.

   

پیازداغِ این یادداشت کمی زیاد شده، البته.

 

 ***

مواد لازم برای خورشت فسنجان!

نظرات  (۸)

۰۲ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۱۹ محمد دارینی
شما لطف کن اول خانه داری یاد بگیر بعد مهمون دعوت کن!
من از هر طرف بهش نگاه میکنم چیز زیادی دستگیرم نمیشه به عنوان یه خوردنی
پاسخ:
چشم ها را باید بست
موقع خوردن این غذا
اینم از آفت های اینترنته دیگه که شما مادرتو گذاشتی رفتی سراغ اینترنت.
خب یه زنگ میزدی بینی بنده خدا چه دستوری بهت میده!
حالا جدای از همه این ها دفعه ی دیگه رفتیم مشهد قدر کتلت های ما رو بدون!!!
پاسخ:
اون کتلت‌ها رو من به چشم خواهم کشید

اینا همش از مجرد بودنه...
پاسخ:
بابا متاهل بشم، دیگه استعداد آشپزیم گل نمی‌کنه!!!
(من هم عاشق شکوفایی استعداد!!! اصلاً به خاطر همینه تا حالا توی خونه موندم! باور کنید)
دقیقا. اگه متاهل بشی جرات نمی کنی سمت وسایل عیال بری که بخوای این بلا رو سرشون بیاری.
جات نه خالی هفته پیش اومدم یه املت درست کنم چند تا قطره از آب گوجه پاشید رو گاز، کم مونده بود از پنجره طبقه چهارم پرتم کنن وسط پارکینگ...
پاسخ:
منم همینو می‌گم دیگه. داریم املتمون رو می‌خوریم خوشیم!!!
مطالبتون داره رنگ وبوی تبلیغات به خودش میگیره !
اما زیبا بود.
موفق باشید
پاسخ:
ها؟
ممنون
یعنی دارین بیش از اندازه روی تبلیغات زوم می کنید
وممکنه درکاراتون به تکرار برسین...
پاسخ:
آها بله درسته، دغدغه‌ داشتم که زوم نکنم، آخه تبلیغات و تلویزیون دم دست‌ترین ها هستن.
:|
چطور تونستید این بلا رو سرش بیارید .
خیلی سخته که !
کوکو رو هرجوری بپزی درست درمیاد :|
پاسخ:
داشت بد قلقی می‌کرد، مجبور شدم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی