پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
محبوب ترین مطالب
-->

۲ مطلب با موضوع «طنز :: من و بابام» ثبت شده است

دوباره چند روزی بود که من و بابام تنها بودیم، مامان و داداش‌ها نبودن.

غیر از املتی که هر وعده می‌خوردیم، گاهی تصمیم می‌گرفتیم دست به ابتکار بزنیم و یه غذای جدید بخوریم. مثلاً یه بار گوجه رو رنده می‌کردیم و املت درست می‌کردیم، یه بار گوجه رو قطعه قطعه می‌کردیم و املت درست می‌کردیم. یه بار هم گوجه رو حلقه حلقه می‌کردیم و املت درست می‌کردیم. تازه این موقع پخت بود. یه بار با ماست می‌خوردیم، یه بار با ترشی، یه بار هم با هیچی.

ولی بالاخره من جسارت به خرج دادم و تصمیم گرفتم کوکو درست کنم. دستور پختش رو توی اینترنت خوندم و شروع کردم به درست کردن. همه چیز درست بود، ولی نمی‌دونم چرا نتیجه‌ی خوبی نداد. نتیجه شد این عکسی که می‌بینین.

همین‌طور که داشتم از شاهکار هنری‌م عکس می‌گرفتم، تلویزیون تبلیغی پخش کرد که سریع خودم رو رسوندم پای تلویزیون.

«آیا از چسبیدن غذا به ته ماهیتابه خسته شده‌اید؟ آیا دیگر از آشپزی لذّت نمی‌برید؟» اینجا که این رو گفت دقیقاً تصویری از همین کوکوی من رو نشون داد که طرف داره باهاش کشتی می‌گیره تا از ته ماهیتابه جداش کنه.

«نگران نباشید، با ظروف "هرگز نچسب" غذا هرگز نمی‌چسبد» خیالم راحت شد که از آشپزی من نبوده که غذا بد شده، از ظرفش بوده.

ولی خداییش اگه آشپز خوبی نمی‌شم (البته به خاطر نبودن ظروف "هرگز نچسب") ولی مدیر بحران خوبی می‌شم. یعنی چی؟!

ببینید بارها شده که شما آشپزی می‌کنید و غذاتون خراب میشه؟ آیا از این وضع خسته شده‌اید؟ آیا دیگر نمی‌خواهید که اینطور باشد؟ کافیه که ...

ببخشید این پیام‌ها واسه آدم حواس نمی‌ذاره، بله، می‌گفتم بارها شده که برنج‌تون خمیر می‌شه، یا مثل این کوکوی ما له و لَوَرده. این جا شما باید بتونین همین محصول ناقص رو طوری به اهل سفره قالب کنین (یعنی مُجابشون کنین بخورنن) که تا ته ظرف رو هم انگشت بکشن. حالا چجوری؟ کافیه یه پیامک خالی به هر شماره‌ای که دلتون می‌خواد بفرستین و منتظر باشین. این‌ها از اسرار منه،‌ نمی‌تونم بگم، فقط بدونین اون روز بابام سر سفره، به داشتن بچه‌ای مثل من افتخار می‌کرد در حد بوندس‌لیگا.

   

پیازداغِ این یادداشت کمی زیاد شده، البته.

 

 ***

مواد لازم برای خورشت فسنجان!

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۰۳

مامان، به خاطر عروسی دخترداییم، دو روز زودتر رفته بود مشهد، قرار بود من و بابام هم چهارشنبه راه بیفتیم. مامانم را که بدرقه کردیم، با خودم گفتم بد هم نیست! چند روزی دیگر کسی نیست که هی گیر بدهد به ما!

آن روز تقریبا تا ساعت 10 شب با رفقا خوش گذراندم، شب خسته آمدم خانه. قیافه‌ی بابام هم از من داغان‌تر و خسته‌تر بود، اوّل رفتم آشپزخانه، در یخچال را باز کردم و دیدم که فقط یک ظرف ماکارونی از دیشب مانده‌است.

با غرور از اینکه من و بابا مگر نمی‌توانیم یک شام درست کنیم؟ رفتم و نشستم کنار بابا و مشغول تماشای تلویزیون شدم.

هر چند دقیقه که اسید معده‌ام بازی‌اش می‌گرفت، من به بابام نگاه می‌کردم و بابام هم به من.

تقریباً ساعت شده بود 11 و نیم و من و بابام و اسید معده‌هامون نشسته بودیم و مشغول تماشای شبکه‌ی مستند بودیم، برنامه در مورد یک بچه شیر بود که از شکاری که مادرش برایش گرفته بود تغذیه می‌کرد.

دیگر تحمّلم به سر آمد؛ مثل یک بچه‌شیر رفتم سر یخچال و ماکارونی را گرم کردم، و برای شیر نر خسته و بی یال و کوپال هم کشیدم و آوردم سر سفره.

غذا که تمام شد من و پدرم به هم قول دادیم که فردا شب، یک شام مفصل درست کنیم.

حتماً می‌پرسید که نهار چه؟ نهار را که قبلش قرار گذاشتیم از بیرون بگیریم.

خلاصه، آن شب شد فردا شب و منِ بچه‌شیر و شیر نرِ، داشتیم آشپزی می‌کردیم، قرار بود فسنجان درست کنیم!

آقا چشمت روز بد ببیند، ولی آن چیزی را که ما آن شب دیدیم، نبیند.

برنجش را که اصلاً بی خیال، بعداً فهمیدم بابام برای پرکردن درزهای دیوار حیاط ازش استفاده کرده است. خورشتش هم که چند بخش داشت، یک آب، دو مرغ، سه چند تا گردوی سالم، یعنی اگر هر کدام از این‌ها را جلویمان می‌گذاشتیم و خام خام می‌خوردیم، خوشمزه‌تر از آنی بود که ما آن شب خوردیم.

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۲۰