پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
-->

۷۸ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

این روزهای انتخابات که ملّت کرور کرور در صف ثبت‌نام نامزدی ریاست جمهوری هستند، به نوع ثبت‌نام‌کننده‌ها و حرف‌هایشان که توجه کنی می‌بینی مردم بیش از حدّ، ریاستِ جمهوری را ساده می‌دانند.

منظورم رئیس جمهور شدن نیست، چون همه‌شان می‌دانند که تایید صلاحیت نمی‌شوند و حتّی به زبان هم می‌آورند که رد صلاحیت خواهند شد. ولی این حضور و این ثبت‌نام یعنی مردم در مقام فکر و ایده، کار رئیس جمهور را خیلی ساده می‌دانند، آنقدر ساده، که کار یک مکانیک یا پزشک را اینگونه نمی‌پندارند.

بین ویدئوهایی که از صحبت‌های انتخاباتی این افراد هست، چیزی که گوشت را تیز می‌کند این است که واقعاً همه‌شان می‌دانند راه حلّ مشکلات کشور چیست.

تعدادی از این افراد در سه روز گذشته، فریاد می‌زنند که اگر تولید ملّی رونق بگیرد وضع مردم از این رو به آن رو می‌شود حال فرض کنید این صراحت و سادگی و جسارت در پرداختن به تولید ملّی را یک رئیس جمهور داشته باشد و واقعاً به تولید ملّی فکر کند و لا "صنایع خارجه که محیرالعقول ایرانی هاست(1)".

حتّی آن مردی که گفته بود به مردم حقوق سالیانه‌ی 100 هزار دلاری می‌دهم هم همین تولید ملی را راه حلش می‌دانست، چیزی که دولت فعلی (به عنوان واداده‌ترینش البته) نمی‌خواهد بفهمد و نه حتّی به وضوحِ دیگر حرف‌های تبلیغاتی‌اش به زبان می‌آورد.

البته مطالعه روی انگیزه‌های این افراد، شاید نتیجه‌ی مردم شناسی خوبی داشته باشد حتّی آن که می‌گفت I am a kandid.


(1) کتاب شذرات المعارف؛ آیت الله شاه آبادی؛ صفحه 91؛ از این کتاب باز هم بخوانید.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۲۲

در جرائد چنین آمده است:

🔹کشورهای اتمی در مذاکرات منع سلاح هسته‌ای شرکت نکردند.

🔻حدود چهل کشور جهان، از جمله آمریکا، بریتانیا، فرانسه و تعدادی دیگر از کشورهای دارای سلاح هسته‌ای، از شرکت در مذاکرات سازمان ملل برای منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای خودداری کرده‌اند.

🔻مذاکرات سازمان ملل با حضور بیش از صد کشور جهان، امروز در حالی آغاز شده است که نماینده آمریکا در سازمان ملل گفته است که کشورش از این مذاکرات حمایت نمی‌کند.

🔻نیکی هیلی، نماینده آمریکا در سازمان ملل، می‌گوید که "برای حفظ امنیت ملی به سلاح‌های هسته‌ای نیاز است"، چون به گفته او "بازیگران بدی" در صحنه بین المللی حضور دارند که "قابل اعتماد نیستند."

***

➕ آمریکا! تو نیاز به یک ظریف داری، تا قلب نیروگاه‌هایت را با سیمان پر کند، آن وقت می‌توانی در نشست NPT هم شرکت کنی، دیگر آن وقت همه تو را بچه خوبی می‌دانند.

😭 آه آمریکا، کاش تو هم ظریف داشتی، تا اینقدر به انزوا کشیده نمی‌شدی که در جایی که همه‌ی همه‌ی کشورهای دنیا غیر از هند و پاکستان و اسرائیل و کره شمالی و فرانسه و بریتانیا و بیست سی تا کشور دیگر در آن حضور دارند! جای تو خالی باشد. حیف نیست؟!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۰۴

این افراد که یک دولت‌مرد و یک شخصیت دینی هم جزوشان است، در یک مراسم ملّی، دارند به چه نگاه می‌کنند که میلیون‌ها نفرِ دیگر، از تلویزیون ملی نمی‌توانند آن را ببینند؟!

سؤالم، استفهام حقیقی نیست، شاید تعجیبی باشد شاید هم چیزی دیگر.

 

(عکس مربوط به اجرای علیرضا قربانی در جشنواره فجر 95 است.)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۴۹

به خاطر شلوغی مرز مهران، مردم وقتی از صف‌های شلوغ و به شدّت به هم فشرده‌ی بازرسی‌ها رد می‌شدند هم احساس فتح و ظفر جالبی داشتند و هم اینکه به شدّت سرگردان بودند؛ به همین‌خاطر اگر احساس می‌کردند کسی می‌تواند پاسخی برای سوالات‌شان داشته باشد سریع سوال‌شان را با او مطرح می‌کردند.

سوالاتی از این دست که «ماشینای نجف کجان؟» «واسه سامراء ماشین هست؟» «به نظر شما اوّل بریم کاظمین بعد بریم نجف؛ یا اوّل بریم نجف و کربلا، بعد کاظمین؟» «تا نجف چند کیلومتره؟» «این سیم کارت رو چطوری رومینگ کنیم؟» «شب کجا بخوابیم؟» «چطوری بخوابیم؟» «دستشویی کجاست؟» «نمازخونه هم هست اینجا؟» «قبله کدوم بره؟»

و در اکثر این سوال پرسیدن‌ها، مردم عجله و سرگردانی عجیبی داشتند چون دل‌شان می‌خواست زودتر به مقصدشان برسند و تا حدّی هم طبیعی بود.

یکی از شب‌های شلوغ مرز، عجیب‌ترین سوالی که می‌شد را یک زائر از من پرسید. مرد میان‌سالی با عجله و نگرانی خاصّی آمد سمتم و پرسید: «آقا سمت راست کجاست؟!»

برای چند لحظه ماندم چه بگویم، بعد با لبخند سمت راست را نشانش دادم.

 

حکمت سوالش را فهمیدم ولی از سوالش خنده‌ام گرفته بود. معمولاً بعد از مرز عراق، زوّار با هم قرار می‌گذارند که اگر همدیگر را گم کردند مثلا در سمت راست جاده یا فلان ساختمان منتظر همدیگر باشند و این بنده‌ی خدا احتمالاً به همین دچار شده بود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۷

تجربه‌های آخوندی (2)

این یادداشت‌ها را که فعلاً تحت عنوان مشترک تجربه‌های آخوندی منتشر می‌کنم، تجربه‌هایی است که در کسوت یک روحانی آنها را به دست آورده‌ام.

توی اعتکاف با تعدادی از بچه‌ها حلقه زده بودیم، اواسط بحث بود که مهدی آمد؛ برای چند ثانیه همه متوجه مهدی شده بودند چون از روی سر و کول همه رد شد تا بیاید وسط، دقیقاً روبروی من بنشیند، مهدی که آمد کمی دلهره پیدا کردم، با خودم گفتم الآن است که بحث را خراب کند. اولین بار موقع ثبت‌نام در اعتکاف بود که مهدی را دیدم، همان‌جا بود که دلهره‌ام شروع شد، قیافه‌ی مهدی دست کم به سی ساله‌ها می‌خورد ولی گفت که کلاس پنجم ابتدایی است!

بحث را با صحبت بچه‌ها اداره و سعی می‌کردم کمترین حرف را بزنم. خلاصه بحث داشت بالا می‌گرفت و من چند دقیقه‌ای متکلم بودم، صدایم بلند بود، بچه‌ها هم چشم و گوش‌شان را به من داده بودند، مهدی هم؛ از همینش می‌ترسیدم، باز اگر حواسش پرت جایی دیگر بود خیالم راحت بود ولی وقتی حواسش بهت هست یعنی می‌خواهد کاری بکند، یعنی هر لحظه ممکن است آتشی به پا بکند. با آب و تاب بحثی را توضیح می‌دادم که مهدی بی مقدّمه پرسید: «من هم یه بار رفتم سجده مهرم چسبید و دوباره افتاد.»

«چی می‌گی مهدی؟! آخه مهر و سجده چه ربطی داره؟ ای خداااا ...»

این جملات به سرعت برق از ذهنم عبور کرد. ماندم چه بگویم یخ کرده بودم و برای چند لحظه زبانم قفل شده بود. چهره‌ی بچه‌ها را که نگاه کردم دیدم چند نفری می‌خندند و چند نفری هم به مهدی اخم کرده‌اند؛ مانده بودم خنده‌ی بچه‌ها به من بود یا به مهدی، دست و پایم را گم کرده بودم دلهره داشتم رشته‌ی بحث پاره بشود و سنگ روی یخ بشوم، به همین خاطر سریع جوابش را دادم و ادامه‌ی حرفم را دنبال کردم؛ مهدی ساکت شده بود. با خودم گفتم خدا کند که دیگر سوالی نپرسد.

داشتم جمله‌ای شبیه به این را می‌گفتم که: «عاقل اگه حتی یه درصد هم احتمال بده که اون عالم حساب و کتاب داره حواسش رو به ...» هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که مهدی با صدایی شبیه فریاد و با دستی که به سمت من بلند کرده بود گفت: «تازه مهرش هم کربلا بود.[1]»

بچه‌ها دیگر نمی‌توانستند نخندند و هر کاری کردم نتوانستم بحث را نگه دارم، کلاً وا رفتم! یک جورایی ضعف شدیدی هم پیدا کرده بودم از اینکه یک ساعت قصّه‌ی حسین‌کرد شبستری را تعریف کنم و بعد یکی بگوید لیلی مرد بود یا زن؟!

با یکی دو جمله بحث را خاتمه دادم. قرار بود سه روز در اعتکاف با مهدی باشم و تازه این روز اوّلش بود. باید فکری می‌کردم، از تجربه‌ای که قبلاً از مواجهه با امثال مهدی داشتم تصمیم گرفتم از مهدی فراری نباشم. با اضطراب و نگرانی با مهدی یک دست محکم دادم. مهدی حدوداً 30 سال سن داشت ولی یک پسربچه مانده بود، پسربچه‌ای شیرین.

***

بدجور ذهنم درگیر شده بود. مهدی توی عوالم ما سیر نمی‌کرد و جایی دیگر بود و هر چه ما می‌گفتیم او حرف خودش را می‌زد که شاید بی‌ربط بود. یاد حرف‌های بی‌ربط خودم افتادم وقتی که خدا دارد با من صحبت می‌کند.



[1] تربت کربلا

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۵۷

تجربه‌های آخوندی (1)

این یادداشت‌ها را که فعلاً تحت عنوان مشترک تجربه‌های آخوندی منتشر می‌کنم، تجربه‌هایی است که در کسوت یک روحانی آنها را به دست آورده‌ام.

شده بودم مسئول برگزاری اعتکاف دانش‌آموزی و برای اینکه دانش‌آموزها بتوانند از فرصت اعتکاف استفاده‌ی بهتری ببرند اعلام کرده بودیم که تلفن همراه با خودشان نیاورند، ولی بالاخره تعداد قابل توجهی تلفن همراه داشتند و ما هم خیلی سخت نگرفتیم.

فکر کنم سحر اوّل بود که در مورد اینکه "باید توی اعتکاف حواسمون به خود و خدامون باشه" سخنرانی کردم. حسّی که من بعد از منبرم داشتم این بود که وقتی از روی صندلی بلند بشوم صحنه شکستن و به آتش کشیدن قلیان‌ها تکرار می‌شود البته این بار با تلفن‌های همراه!

فکر کردم نهضتی به پا کرده‌ام.

بعد از نماز صبح بود که خوابیدیم. حدود ساعت 10 با صدای یکی از بچه‌ها بیدار شدم.
داشت صدایی شبیه این را از خودش در می‌آورد: ووووووم وووم وووووووووم وووم.
بیدار شدم و دنبال صدا گشتم، پشت سرم بود. نگاهش کردم دیدم دارد با تلفن همراهش ماشین‌بازی می‌کند! آنجا بود که فهمیدم هنوز میرزای شیرازی نشده‌ام!

برای اوّلین‌بار تجربه‌ی این حسّ جالب بود که عدّه‌ای پای منبرت نشسته‌اند و حتّی به تایید حرف‌هایت سر هم تکان می‌دهند ولی بلافاصله بعد از منبر می‌بینی که ...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۸

هی می‌گن جوونا زود ازدواج کنن! زود ازدواج کنن! زود ازدواج کنن که چی بشه؟! خودِ من زود ازدواج کردم چی شد؟ کلی ضرر کردم.

چه قدر ساده بودیما. به حرف این و اون گوش کردیم و زود ازدواج کردیم. حالا بیا نتیجه‌اش رو ببین. آخه کی حاضره همچین ضرری رو که من توی زندگیم کردم بکنه؟!

آخه لا مصّب یه ذرّه، دو ذرّه هم که نیست هفت میلیون تومنه! می‌فهمی یعنی چی؟! تازه دو تا هفت میلیونه! میشه چهارده میلیون! آدم چهارده میلیون ضرر بکنه؟! بعد می‌گن جوونا زود ازدواج کنن. اگه ما شیش ماه دیرتر ازدواج می‌کردیم، فقط شیش ماه دیرتر، اون وقت به جای شیش میلیون، بیست میلیون وام ازدواج می‌گرفتیم. واقعاً چرا؟! آخه چرا باید عجله کرد؟ آخه چرااا؟ من فریب خوردم آقا!

یک متاهل نادم در سال 1395، که در سال 1394 ازدواج کرد!

 •••

البته بنده مثل این آقا پشیمان نیستم ها! چون اوّلا وام شش میلیونی هم برای ما زیاد بود، البته اقساطش! ثانیاً همان وام شش میلیون بیش از شش ماه طول کشید گرفتنش، حساب کنید بیست میلیون چه قدر طول می‌کشد؟!

اگر هم متوجه قضیه نشدید این خبر را بخوانید.

 •••

چند خاصیّتِ گرفتن وام (اعم از ازدواج و ...)

  1. اصل و نسبت را جلوی چشم می‌بینی و دیگر تا آخر عمر یادت نمی‌رود که فرزند که هستی و کجا به دنیا آمده‌ای و شماره‌ی سری شناس‌نامه‌ات چند است؟ آخر دستِ کم باید ده بار این اطلاعات را در برگه‌های مختلف وارد کنی.
  2. تمرین خوبی است برای امضاء کردن تا اشکالات امضاهایتان را بتوانید برطرف کنید!
    (البته این خاصیّت در سند ازدواج هم هست!)

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۰۱

یا: حد وسط در یک میوه‌فروشی!

رفته‌بودم میوه‌فروشی، چشمم به آلوچه‌های درشت و سبزش که افتاد قیمتش رو پرسیدم فروشنده گفت: کیلویی ده هزار و پانصد تومان.

گفتم: چرا اینقدر گرون؟!

گفت: دیگه آخرای فصل آلوچه است گرون شده.

از خیر آلوچه که گذشتم زردآلوها چشمم رو گرفت قیمتش رو که پرسیدم گفت: کیلویی هفده هزار تومان!

گفتم: این چرا اینقدر گرون؟

گفت: آخه اوّلای فصل زردآلوست گرونه!

فروشنده از حرف خودش خنده‌اش گرفت، من هم لبخندی فلسفی زدم و از مغازه به منزل رهسپار شدم، و در این فکر بودم که دقیقاً وسط این گرانی کجاست که من آن را بیابم!

  

تصویر مرتبط: هشدار اگر ناراحتی قلبی دارید تصویر را مشاهده نکنید!

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۷


شادی کردن و شادی دادن به مردم، به‌معنای لودگی نیست. یکی از آقایانی که در صدا و سیما گاهی صحبت می‌کند و مصاحبه‌های خوب و صحبت‌های خوبی دارد - من گاهی گوش کرده‌ام - اصلاً شوخی نمی‌کند؛ اما تعبیرات و کیفیت بیانش طوری است که انسان گاهی بی‌اختیار لبخند به لب می‌آورد؛ این‌طور خوب است. 
طنز فاخر و برجسته، یکی از هنرهاست. طنز، هنر خیلی بزرگی است. بنده با مرحوم صابری شوخی می‌کردم و میگفتم «طنازها»! طنازهای واقعی را تقویت کنید، پرورش دهید و کمک کنید تا طنز بیاورند. طنز، یعنی مطلب مهمِ جدی که با زبان شوخی بیان می‌شود؛ محتوا و معنایی در آن هست، منتها به زبان شوخی.

|بیانات در دیدار مسئولان سازمان صدا و سیما‌‌ 1383/9/11

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۲۴

یا: تو روحت اوباما!

 

اوباما: ایران روح برجام را رعایت نکرده است.

حضرت استاد در جواب این استفتاء که «آیا تعهد به برجام بدون نیّت صحیح است یا نه؟» مرقوم فرمودند:

الاعمال بالنیّات و چون نیّت در کاری نباشد آن عمل به هیچ نیرزد و اگر کسی عملِ تعهد به برجام را بدون نیّت انجام دهد برجامش باطل خواهد بود.

ایشان همچنین در جواب استفتاء دیگری که «چگونه برای تعهد به برجام باید نیّت کرد؟» فرمود:

حرمت نظر و نگاه به آسمان قطعی است و استثناء ندارد. چشم دوختن به آسمان حرام است و لذا باید چشم از آسمان برداشت و دیگر موشک نپراند و این همان نیّت است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۰۷:۲۵