پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
محبوب ترین مطالب
-->

۲۶ مطلب با موضوع «سفرنوشت» ثبت شده است

فیلم ابد و یک روز را دیدم. فیلم توانست مصائب یک خانواده که با اعتیاد درگیرند را به تصویر بکشد. بازی نوید محمّدزاده زیبا بود، پیمان معادی بیش از حد در نقشش منطقی بود و سرش به سنگ خورده. به قول مسعود فراستی، شمال‌شهری‌ای که ادای جنوب‌شهری درمی‌آورد بود.

همه‌ی این‌ها به کنار، غرضم از نوشتن درباره‌ی فیلم نقد فنّی نبود که منتقد نیستم و بلد هم نیستم. غرضم این قسمت از داستان است که می‌گویم.

خانواده‌ی داخل فیلم، به هر بدبختی که تصوّرش را بکنید دچار شده‌اند، نوه‌ای که خودش را با چاقو مجروح کرده تا گنده‌لاتی‌اش را پر کند، خواهری که از پول دیه‌ی مرگ شوهرش دارد تنها زندگی می‌کند و وصله‌ی ناجوری برای خانواده شده و خواهر دیگر که دنبال کار است و وسواسی است و مادری که مریض است و بالاخره خواهر دیگری که می‌خواهد ازدواج کند، با کی؟! با یک افغانستانی. به چه شکل؟!

در طول داستان می‌بینیم که برادر بزرگ‌تر اصرار به این ازدواج دارد؛ خواهر هم میل ندارد ولی ظاهراً خواستگار دیگری هم ندارد و مجبور شده است که قبول کند و راهی افغانستان بشود. امّا در آخر داستان مشخص می‌شود که ظاهراً خانواده‌ی افغانستانی، دختر را خریده‌اند و پولش را به برادر بزرگتر داده‌اند تا خواهرشان را به ازدواج آنها در بیاورد و بعد دختر را به افغانستان ببرند؛ بعد تلاش برادر معتاد را می‌بینیم که می‌خواهد دست برادرش را رو کند و نگذارد که خواهرش بدبخت بشود. در آخر هم خواهر خانواده از میانه‌ی راه برمی‌گردد و ازدواج را به هم می‌زند و گویی آزاد شده و یک خانواده را نجات داده است. بعد برادری می‌ماند که باید پول خانواده‌ی داماد را جور کند و پس بدهد.

هر کسی این فیلم را ببیند حسّ بد و حتّی تنفّر نسبت به افغانستان و افغانستانی پیدا می‌کند، تصوری که نسبت به ایران و ایرانی پیدا می‌کند به کنار. تصور من این است که کارگردان خواسته تا بدبختی و شوربختی این خانواده را در نهایتش نشان بدهد، بعد دیواری کوتاه‌تر از دیوار افغانستانی‌ها پیدا نکرده و این‌طور علیه‌شان تازانده‌است، اتّفاقی که اگر برای هر یک از اقوام ایرانی می‌افتاد با آن طوری دیگر برخورد می‌شد، ولی افغانستانی در ایرانی هیچ مدافع حقوقی ندارد چرا که اصلاً حقوقی ندارد. شاید هم اصلاً کارگردان متوجه این قضیه نبوده است و ناخودآگاه و بدون قصد این‌قدر چهره‌ی افغانستانی‌ها را منفور نشان داده است، یعنی یک تنفّر ناخودآگاه! و فرضاً این اتفاق اگر هم در کشور ما افتاده باشد، آنقدر کم است که نمایش آن به این شکل، یعنی همه را به یک چوب راندن.

 اربعینِ امسال که در موکبی در مرز خدمت می‌کردم، شبی زوّار افغانستانی مهمان ما بودند، زوّاری که خسته و درمانده در برزخ مرز ایران و عراق مانده بودند. خانم جوانی با گلایه از من پرسید:

«حاج آقا، من خواهرزاده‌ی شهید ... هستم. (شهید معروفی است و از فرماندهان تیپ فاطمیون) اکثر این همراهان ما هم خانواده‌ی شهید مدافع حرم هستند، چرا وقتی از مرز یک کشور شیعه عبور می‌کنیم سرباز عراقی ما را به عنوان داعشی نگاه می‌کند و به ما بی احترامی می‌کند؟»

من جوابی نداشتم به او بدهم، جز اظهار شرمندگی.

شاید زمانی تعدادی از افغانستان ملحق به داعش شده باشند ولی یقیناً نسبت دادن آن به همه افغانستانی‌ها کذب و دروغ است، بماند که اصل این نگاه از جایی دیگر آب می‌خورد. دوستی مطلع می‌گفت، اکثر تروریست‌های منطقه، یک گذرنامه‌ی افغانستانی هم دارند، ولو اینکه افغانستانی نباشند، مثل عبدالمالک ریگی که گذرنامه‌ی افغانستان داشت. و این است که افغانستانی‌ها را بد نام کرده است. افغانستان پیش از آن‌که کشور همسایه باشد کشور خود ما است، و افغانستانی‌ها به حقّ همشهری همه‌ی ما هستند.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۹

توی مسجدی بین راه سبزوار ـ مشهد مشغول خواندن نماز ظهر بودیم. غیر از ما مرد میان‌سالی داخل مسجد بود که با دست‌های بسته نماز می‌خواند.

نمازش و نمازمان که تمام شد، آمد نزدیک و گفت:

- یه سؤال شرعی دارم حاجی

با تردید بهش گفتیم:

- خب برادر، مرجع شما فرق می‌کنه، ممکنه جوابی که به شما می‌دیم مطابق فتوای مذهب فقهی شما نباشه.

مرد سنّی گفت:

- مرجع ما شما علماء هستین، فرقی نمی‌کنه که حاجی.

جوابش را دادیم، تشکّر کرد و رفت. راننده‌ی وانت بود که خربزه بار زده بود. به درک و فهمی که آن راننده‌ی وانت، از وحدت و برادری مسلمانی داشت غبطه می‌خورم. چیزی که عدّه‌ای هنوز نمی‌فهمندش.

 


از این خاطره‌ می‌توانید علیه برادر سنّی و اهل تسنّن هم استفاده کنید، به اندیشه‌ی شما برمی‌گردد!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۰۶:۵۱

در موکبی که فعالیّت داشتیم به اندازه کافی غذا پخش می‌شد، خیلی هم پخش می‌شد، خیلی هم شلوغ بود و چون امسال دستگاه صوت قوی‌ای داشتیم، تمام محوطه تحت شعاع صوت ما قرار می‌گرفت؛ به همین‌خاطر گاهی موکب‌های کناری خلوت می‌شدند و صوت‌شان بین صوت ما شنیده نمی‌شد.

موکب کناری ما که تازه راه افتاده بود بچه‌های عراقی بودند که چای می‌دادند و فلافل و ساندویچ گوشت. خود ما هم گاهی اوقات می‌رفتیم آنجا غذا می‌خوردیم.

یک شب که هر دو موکب مشغول پخش غذا بودیم موکب ما خیلی شلوغ و موکب کناری خیلی خلوت بود، شاید سه یا چهار نفر جلویش بودند. نوجوانی عراقی آمد جلوی زوّار و با لهجه‌ی عراقی گفت: «غذا غذا» و با غلظت هم می‌گفت طوری که می‌فهمیدی عراقی است.

وقتی برخورد ایرانی‌ها و بی‌تفاوت رد شدن از کنار پسرک را دیدم رفتم و بهش گفتم: «اخوی گول بالفارسی بفرمایید شام» پسرک که انگار دنیا را بهش داده باشم خندید و جمله‌ی من را تکرار کرد «بفرمایید شام آقا خانم، بفرمایید شام آقا خانم»

این کار خیلی تاثیر گذاشت توی این‌که جمعیت به سمت موکب عراقی برود. من هم کنارش ایستادم و داد می‌زدم: «خوش اومدین زائرین عزیز، بفرمایین شام رو مهمون برادرای عراقی‌تون باشین و غذای عراقی نوش جان کنین.»

جمعیت کم کم زیاد شد جلوی موکب. پسرک هم رفت تا در توزیع غذا کمک کند. من چند دقیقه‌ای به کارم ادامه دادم و جمعیّت را به سمت موکب آنها فرستادم و بعدش هم رفتم داخل صف ایستادم تا غذا بگیرم. اهالی موکب وقتی من را دیدند با ذوق از من تشکر کردند. برایم قشنگ بود که دیدم روزهای بعد وقتی غذا یا آب یا چای توزیع می‌کردند اوّل می‌آمدند به من می‌گفتند که بین زوّار اعلام کنم.

***

همیشه وقتی یک زائر در خاک عراق می‌پرسید: «چای ایرانی دارین؟» یا «اینجا غذای ایرانی می‌دین؟» با خودم می‌گفتم: «هیچ‌وقت دندونای اسب پیش‌کش رو نمی‌شمارن.»

غذاهای ما ایرانی بود ولی بعد از آن شب دیگر ایرانی بودن غذا را اعلام نمی‌کردیم. خیلی حسّ بدی بود وقتی می‌گفتیم که غذا ایرانی است، چون ناخودآگاه نشان می‌دادیم که مثلاً غذای ایرانی بهتر و بهداشتی‌تر است از غذای عراقی.

زائر ایرانی وقتی می‌فهمد که غذا یا چای ایرانی است بیشتر استقبال می‌کند، آن وقت کافی است که در چشمان یک عراقی که در موکب کناری تو چای یا غذای عراقی می‌دهد نگاه کنی و شرمنده بشوی از این کارت.

میزبان، عراقی‌ها هستند، نباید اتّفاقی بیفتد که گمان کنند هیئت‌ها و سازمان‌های ایرانی آمده‌اند در عراق و توفیق خدمت به زائر را از عراقی‌ها گرفته‌اند؛ کاری که ناآگاهانه از سمت بعضی نهادها و هیئات کشورمان دارد انجام می‌شود و به جای حمایت از عراقی‌ها دارند صاحب کار می‌شوند.

اربعین فرصتی است تا اخلاق‌مان را درست کنیم، و مفهوم وحدت را بسط بدهیم حتّی را در یک استکان چای عراقی.


عکس بالا را در پیاده‌روی اربعین 1393 و در مسیر نجف تا کربلا گرفتم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۴

به خاطر شلوغی مرز مهران، مردم وقتی از صف‌های شلوغ و به شدّت به هم فشرده‌ی بازرسی‌ها رد می‌شدند هم احساس فتح و ظفر جالبی داشتند و هم اینکه به شدّت سرگردان بودند؛ به همین‌خاطر اگر احساس می‌کردند کسی می‌تواند پاسخی برای سوالات‌شان داشته باشد سریع سوال‌شان را با او مطرح می‌کردند.

سوالاتی از این دست که «ماشینای نجف کجان؟» «واسه سامراء ماشین هست؟» «به نظر شما اوّل بریم کاظمین بعد بریم نجف؛ یا اوّل بریم نجف و کربلا، بعد کاظمین؟» «تا نجف چند کیلومتره؟» «این سیم کارت رو چطوری رومینگ کنیم؟» «شب کجا بخوابیم؟» «چطوری بخوابیم؟» «دستشویی کجاست؟» «نمازخونه هم هست اینجا؟» «قبله کدوم بره؟»

و در اکثر این سوال پرسیدن‌ها، مردم عجله و سرگردانی عجیبی داشتند چون دل‌شان می‌خواست زودتر به مقصدشان برسند و تا حدّی هم طبیعی بود.

یکی از شب‌های شلوغ مرز، عجیب‌ترین سوالی که می‌شد را یک زائر از من پرسید. مرد میان‌سالی با عجله و نگرانی خاصّی آمد سمتم و پرسید: «آقا سمت راست کجاست؟!»

برای چند لحظه ماندم چه بگویم، بعد با لبخند سمت راست را نشانش دادم.

 

حکمت سوالش را فهمیدم ولی از سوالش خنده‌ام گرفته بود. معمولاً بعد از مرز عراق، زوّار با هم قرار می‌گذارند که اگر همدیگر را گم کردند مثلا در سمت راست جاده یا فلان ساختمان منتظر همدیگر باشند و این بنده‌ی خدا احتمالاً به همین دچار شده بود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۷

اربعینی که گذشت را در یک موکب به سر بردم، مثل سال گذشته. موکب بعد از گیت عراق در مرز مهران بود. در منطقه زرباطیه و 15 کیلومتری شهر بدره. این 15 کیلومتر تا شهر بدره بیابانِ تنها است و هیچ موکب و ایستگاهی نیست. مردم از این موکب و یک یا دو موکب دیگر کناری ما که عبور می‌کردند ماشین‌های عراقی منتظرشان بود تا به هر نقطه‌ای که می‌خواهند ببرندشان.

داخل موکب حدود 40 نفر از شهر سبزوار، حدود 15 نفر از شیراز و شاید همین حدود هم از شهر بدره‌ی عراق در جمع ما بودند. در این جمع حدود 10 نفر هم روحانی معمّم بودیم. جوان‌های عراقی داخل موکب اکثراً نیروهای حشدالشعبی بودند که خیلی باصفا و باانرژی بودند، گپ و گفت‌های زیادی با حشدالشعبی‌ها داشتیم، بهانه‌ی ساخت یک مستند را هم همان‌جا به من دادند و تا حدّی هم تصویربرداری‌اش را انجام دادیم، توضیحش بماند برای یادداشت‌های بعدی ان‌شاءالله.

قبل از سفر در جلسه‌ای که بین روحانیون عازم به عراق داشتیم یکی از دوستان مطلع از آخوند‌شناسیِ! عراق برایمان گفت، اینکه مثلاً نوع تعامل و برخورد در عراق با روحانیت خیلی متفاوت است با چیزی که در ایران وجود دارد؛ در عراق جایگاه و شأنی بسیار بالا و دور از دسترس عموم مردم، برای روحانیت درست شده است. وقتی‌که وارد عراق شدیم و چند روزی گذشت و برخورد دوستان عراقی‌مان و بچه‌های حشد را می‌دیدیم متوجه عمق فاجعه شدیم.

صادق یکی از بچه‌های حشد، یک روز من را کشید کنار و گفت: "روحانی‌ها در عراق همیشه نشسته‌اند." منظورش این بود که در عراق یک روحانی را همیشه نشسته روی یک صندلی و در حال پاسخ دادن به سؤالات مردم می‌بینی. بعد گفت: "امّا شماها از این‌طرف به آن‌طرف می‌روید و همه کار می‌کنید، مثل "فلانی" که گاهی عمامه و عبایش را هم کنار می‌گذارد و موکب را جارو می‌کند." صادق که خیلی دلش پر بود گفت: "سیّدنا القائد (امام خامنه‌ای منظورش بود) همیشه در عکس‌ها و فیلم‌هایش لبخند به لب دارد و بشّاش است، امّا اینجا همه اخمو و چهره درهم‌کشیده‌اند." همان‌جا یاد روایتی افتادم و برای صادق خواندم: "المومن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه"

بااینکه با چند نفر از روحانیون عراق دوست هستم و آن‌ها اصلاً ویژگی‌هایی که صادق می‌گفت را ندارند ولی اکثر روحانیون‌شان به همین مسلک هستند و این، جایگاه یک روحانی را شبیه به ساختار اداره و ... کرده که در یک چهارچوب خاص و یک‌زمان مشخص به روحانی مراجعه می‌کنند، چیزی که خلاف رسالت یک روحانی است.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۲:۳۱

آدم تا به پیاده روی اربعین نرود و با چند مسلمان غیر هم زبانش صحبت نکند متوجه نمی شود که چه قدر نیاز است که زبان دیگر مسلمانان را هم بلد باشد و نمیفهمد که زبان خارجه فقط زبان انگلیسی نیست و زبان جهان اسلام زبان های دیگری است که شاید حتی یک کلمه اش را هم بلد نباشی.

آنجا زشتی اش می زند بیرون که به یک مسلمان پاکستانی می رسی و دریغ از اینکه بتوانی یک سلام و احوال پرسی خشک و ساده با او داشته باشی. آخر او به اردو صحبت می کند و تو کمترین اطلاعات از زبان اردو داری و فکر می کنی که اردو همان فارسی است!
یا به یک مسلمان عراقی می رسی و احیانا اگر هم 4 کلمه عربی فصیح بلد باشی عمرا زبان یک پیرمرد عراقی که سواد چنداتی ندارد و بالتبع از فصیح چیزی نمی داند را بفهمی. چون با لهجه عراقی صحبت می کند و تو هم یک کلمه متوجه حرف هایش نمی شوی.
البته خوب خوبش انگلیسی را خوب بلدیم. تا مادر و پدری می خواهند چیزی فوق برنامه مدرسه هدیه بدهند او را در یک کلاس زبان انگلیسی ثبت نام می کنند و آدم هم برای اینکه زبانش خوب بشود باید فیلم زبان اصلی ببیند و زبانت که راه می افتد هیچ فکرت را هم همانطور که می خواهند راه می اندازند.
(عربی که یاد بگیری مستندها و فیلمهای اسلامی زیاد است)
بارها برای خودم در سفر اربعین پیش آمده بود که وقتی با یک عراقی و به زبان عربی فصیح نمی توانستم ارتباط بگیرم انگلیسی صحبت می کردم و خیلی هم ارتباط حاصل می شد. ولی دیگر خجالت می کشم که این کار را بکنم؛ دو مسلمان زبان مختص خودشان را بلد نباشند و به زبانی بیگانه با هم صحبت کنند؛ واویلا.
البته محبت و ارتباط مردم عراق با زوار امام حسین علیه السلام فراتر از ارتباطی زبانی است. این را احساس کرده ام.
بارها شده بود که چه به فارسی، عربی و یا انگلیسی درخواستمان را مطرح می کردیم و او یک کلمه هم متوجه نمی شد ولی چنان با تو برخورد می کرد که گویی داری با زبان مادری اش سخن می گویی، از چشمانت می فهمید چه می گویی؛ خاطراتی از این برخوردها دارم که خواهم نوشت در یادداشت های بعدی.
با این حال، و با اینکه برای عراقی ها زبان زائر حسین علیه السلام در خدمت رسانی شان دخلی ندارد، اگر گاهی حتی یک کلمه عراقی به او بگویی  که هیاک الله و الله یخلیک، چنان ذوق می کند و خوشحال می شود که گویی دنیا برادر گمشده اش را پیدا کرده است.
***
برای من اربعین فرصتی است که کمی از مرزهای جغرافیایی اعتباری و نه حقیقی عبور بکنم و افقی بازتر پیش رویم ترسیم شود.
سفر اربعین من از دیروز شروع شد و حالا من مهرانم و پشت مرز منتظر ویزا. دوستی طلبه که به زبان اردو مسلط بود حرف قشنگی زد. گفت پاکستان 40 میلیون شیعه دارد و اردو زبانان یک میلیارد نفر هستند. امسال علاوه بر لهجه عراقی، مختصری هم خودم را برای صحبت کردن به زبان اردو آماده کرده بودم ولی امسال پاکستانی ها و افغانستانی ها از مرز شلمچه خارج می شوند. یادم باشد بعدا از ابواحمد بگویم که چه قدر ناراحت بود از این قضیه!
چند سال پیش با یک طلبه تانزانیایی آشنا شده بودم که مسلط به چند زبان هم بود، اسمش سالم سعید است.
می گفت خیلی از طلبه ها می روند و زبان انگلیسی یاد می گیرند به چه هدف و غایتی؟ که اروپا را فتح کنند؟ در حالیکه دنیا از آن مستضعفین است دنیا از آن پابرهنگان است.
امروز یادگرفتن عربی همچنین لهجه هایش و اردو برای من وظیفه است. شما چطور؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۲

امشب راهی مرزم.

کربلا رفتن نیّت می‌خواهد؛ نیّت زائر کربلا باید بزرگ باشد؛

نیّتم برپایی هرچه زودتر یک تشکیلات است، یک تشکل اسلامی در دنیا.

و قبل از آن، تشکیلاتی شدن تمام بچه مذهبی‌ها و هیئتی‌ها.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۴ ، ۱۷:۰۱

::. وسایل مورد نیاز

اوّلین شب پیاده‌روی، وقتی در حسینه‌ای قرار گرفتم، می‌خواستم رم دوربینم را خالی کنم ولی از فرط خستگی بدون اینکه لباس‌هایم را عوض کنم خوابم برد، البته تا آخر سفر اصلاً لباس‌هایم را عوض نکردم. یعنی به اندازه‌ی لباس عوض کردن هم توان نداشتم. بر خلاف من خیلی‌ها بودند مدام لباس‌هایشان را عوض می‌کردند و لباس تازه می‌پوشیدند.

نماز صبح که بیدار شدم تازه یادم افتاد که رم دوربینم پر است و باید خالی‌اش کنم. در این سفر اوّلین باری بود که می‌خواستم رم را خالی کنم، اصلاً فکرش را نمی‌کردم که حدود یک ساعت طول بکشد. مجبور شدم با همسفرانم برای چند ساعتی خداحافظی بکنم. آفتاب طلوع کرده بود و رم دوربین هنوز خالی نشده بود، نشستم داخل چادر و مشغول خواندن کتاب کشتی پهلو گرفته شدم.

یادداشت های یک سفیر یادداشت های یک سفیر

***

یکی از چیزهایی که دغدغه‌ام بود، وسایل همراهم بود. تصمیم گرفته بودم در سفر اوّلم یک هدف اوّلی داشته باشم و بعد اگر توانستم به امور دیگری هم بپردازم.

برنامه ریخته بودم مشغول عکاسی بشوم و یادداشت برداری کنم، البته بیشتر عکاسی.

به همین خاطر لوازم یک سفر عکاسی را باید تهیه می‌کردم. خب اوّلین مشکلی که باید برایش راه حل پیدا می‌کردم مشکل ذخیره‌سازی عکس‌ها بود. با توجه به تجربه‌ای که از عکّاسی به دست آورده‌ام یقین داشتم که برای چنین سفری یک رم 16 گیگ آن هم در یک دوربین DSLR خیلی حجم کمی است. پس تصمیم گرفتم یک هارد اسکترنال هم همراه خودم ببرم، که لازمه‌ی بردن هارد این است که لپ تاپ هم همراهت باشد، ولی تقریباً بردن لپ تاپ کار طاقت فرسا و از طرفی هم خطرناکی است. در عراق سر هر کوچه‌ای یک ایست بازرسی بود و به کوچکترین بهانه‌ای تفتیشت می‌کردند. مجبور شدم تبلت برادرم را قرض بگیرم، تبلتی که قابلیت OTG را پشتیبانی کند و از همه مهم‌تر ولتاژ برقش آن‌قدری باشد که هارد اکسترنال را هم اجرا کند. مانده بود یک رم ریدر که رم‌های CF را بخواند. تقریباً تجهیزات عکاسی‌ام تکمیل شده بود.

برای یادداشت‌برداری هم که یک گوشی آندروید و یک نرم‌افزار note everything  کافی بود؛ یکی از امکاناتش هم این است که در کنار یادداشت می‌توانی صدایت را هم ضبط کنی که من برای ثبت سوژه‌هایم، صدایم را ضبط می‌کردم.

غیر از لوازم اصلی‌ام که گفتم، موارد دیگری هم هست که خیلی به سفرم کمک کرد:

کفش کتانیِ سبک و راحت، به نظرم بهترین گزینه برای پیاده‌روی اربعین است. البته داشتن دمپایی، خیلی از جاها (حمام و سرویس بهداشتی و ...) به درد می‌خورد.

داخل کوله‌ام چیزی که خیلی در سفر به دردم خورد و اگر نبود ممکن بود اتفاق بدی بیفتد، داروهای گیاهی بود که مادرم برایم بسته بود. غذاهای خیلی چرب و گاهی خیلی شیرین عراقی‌ها ممکن است با مذاق خیلی‌ها خوش نیاید. این سه دارو همیشه داخل کوله‌ام بودند: سفوف، قره قروت، زیره.

بهترین گزینه برای حمل وسایل به نظرم کوله پشتی است و هر چیزی غیر از کوله‌پشتی، سفر را خیلی سخت می‌کند. کسانی که کوله نداشتند برای حمل وسایل‌شان دست به ابتکارهای جالبی می‌زدند و البته سختی‌هایی هم می‌کشیدند.

یادداشت های یک سفیریادداشت های یک سفیریادداشت های یک سفیریادداشت های یک سفیر

جالب‌تر هم زنان عراقی بودند که برای حمل وسایل‌شان، آنها را روی سرشان می‌گذاشتند. مهارت عجیبی داشتند در این کار.

یادداشت های یک سفیریادداشت های یک سفیریادداشت های یک سفیریادداشت های یک سفیریادداشت های یک سفیریادداشت های یک سفیر

 در مورد کوله چند ویژگی که خیلی می‌تواند مفید باشد این است که:

اولاً بندهای کوله، بندهای مناسب و راحتی باشند، یعنی بعد از چند ساعت شانه‌های شما از فشار بار درد نگیرند.

ثانیاً اینکه کوله جیب و بندهای کمکی زیادی داشته باشد. خیلی از اوقات شیشه‌ی آبی، کفشی، لباسی و یا چیز دیگری را به کوله‌تان آویزان می‌کنید که راحت هم به آن دسترسی داشته باشید، بدون اینکه کوله را از پشت‌تان دربیاورید.

ثالثاً کوله‌های کوهنوردی بهترین گزینه هستند.

رابعاً به نظرم هر چقدر هزینه برای کوله بکنید ضرر نمی‌کنید. چون واقعاً یک کوله‌ی بد ممکن است شما از ادامه‌ی سفر بیندازد.

یادداشت های یک سفیر

یادداشت های یک سفیریادداشت های یک سفیریادداشت های یک سفیریادداشت های یک سفیریادداشت های یک سفیر

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۷:۳۰

دفتر پیداشدگان حرم

انت اهل لذلک

وقتی داخل حرم امام رضا علیه‌السلام کار زائرش را راه می‌اندازی، دلت خوش است اگر خودت شایسته‌ی دیده شدن نیستی،‌ دست کم به خاطر این زائر شاید دیده شدی.

مقابل تابلوی اذن دخول ایستاده بودم، همیشه بند آخر اذن دخول خیالم را راحت می‌کند که اجازة ورود دارم، آنجا که نوشته است: اگر من اهلش نیستم، تو اهلش هستی!

اذن دخولم را خواندم که زنی به عربی گفت: برایم بخوان. برایش با صدای بلند و شمرده شمرده خواندم و او هم زمزمه می‌کرد.

من که اهلش نبودم، به خاطر این زائر شاید اهلش شدم.

 

قطعت البلاد رجاء رحمتک

روبروی ضریح ایستاده بودم و پشت به قبله روی پله. پیرمردی که پشت به ضریح داشت و قصد خروج، دیده یا ندیده دستم را گرفت و خودش را از پله بالا کشید، آرام ایستادم و به ضریح نگاه کردم.

به این بند زیارت‌نامه رسیده بودم که نوشته بود: به سوی تو حرکت کردم و از شهرم جدا شدم، به امید لطف و رحمتت... و خیالم راحت شد که اینجا ایستاده‌ام تا تکیه‌گاه این زائر باشم و شاید اهلش ...

هرکارم کنند، باز منفعت طلبم دیگر!

مقابل ضریح حاجاتم را مرور می‌کردم. دختربچه‌ای شیرین بی خیال مقابلم قدم می‌زد. کنار پدرش که آرام گرفت شبیه پدرش دست‌هایش را بالا آورد و گفت: ما رو ببر کربلا، ما رو ببر بهشت.

خجالت کشیدم از خودم و زیارت‌نامه خواندنم، هرطور فکر کردم دیدم نمی‌توانم مثل آن دختر بی غل و غش دعا کنم، این‌قدر ساده و بی‌آلایش، بی هیچ حاجت دنیایی.

 

دفتر پیدا شدگان

سابق، کسانی که گم می‌شدند را به دفتر گم‌شدگان حرم می‌بردند، علی‌الظاهر اخیراً همه در حرم پیدا می‌شوند یا پیدا می‌کنند، دیگر نه کسی گم می‌شود و نه کسی کسی را گم می‌کند.

این سوّمین زیارت این ماهم بود، و آنچه خواندید مجموع این سه زیارت بود، مدّتی است اهلی‌ام کرده‌اند، خدایا شکرت.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۳۹

::. صَوِّر صَوِّر!

عراقی‌ها می‌گفتند صَوِّر صَوِّر. کلّی ژست می‌گرفتند و همه‌ی دوستانشان را هم خبر می‌کردند که ازشان عکس بگیرم. دوربین برایم شده بود دردسر، اوایل کلافه‌ام کرده بودند، دلیل کلافگی هم این بود که چون سفر اوّلم بود دنبال سوژه‌ها و افرادی بودم که برایم تازگی داشتند و می‌توانستم ازشان عکاسی کنم یا در یادداشتی توصیفشان. به همین خاطر درخواست صَوِّر صَوِّر، اذیتم می‌کرد و وقتم را می‌گرفت.

کمی که گذشت، وقتی می‌دیدم عراقی‌ها با چه عشقی از ما پذیرایی می‌کنند و بعد چه قدر ساده خواهش می‌کنند که عکس بگیرم، خجالت می‌کشیدم از اینکه درخواستشان را رد کنم.

از موکبی لیوان آبی برداشتم، صاحب موکب دوربین را که گردنم دید با لبخند اشاره کرد که عکس بگیر. من هم گرفتم، اصلاً آنجا کادر و زاویه و دیاف و شاتر برایم مهم نبود، همین‌که درخواستش را اجابت کردم راضی بودم. راضی‌تر وقتی شدم که دیگر اخلاقشان دستم آمده بود و من پیش‌دستی می‌کردم و می‌گفتم که اُصَوِّر؟ یعنی عکس بگیرم؟ و او با ذوق و شوق می‌گفت که صَوِّر صَوِّر. اینطوری احساس می‌کردم که خودم هم شده‌ام یک عراقی و دارم به زوّار امام حسین علیه‌السلام خدمت می‌کنم، آن هم خدمتی که قبل از درخواست زائر باشد، مثل همه‌ی عراقی‌ها، که تو را بدون اینکه درخواست کرده باشی مهمان خود می‌کردند.

قبل از سفر برنامه‌ریزی کرده بودم که وقتی جداگانه برای عکاسی از بچه‌ها بگذارم و همین کار را هم کردم و در یادداشتی مفصل و جدا خواهد آمد. تقریباً اولین عکسی که از بچه‌ها گرفتم این عکس بود. این عکس به درخواست خود بچه‌ها بود.

کسی که به من گفت عکس بگیر، خودش داخل عکس نیست. سه نفر بودند و اطراف موکبی مشغول بازی. یکی‌شان تا من را دید رفقایش را به صف کرد و گفت صَوِّر صَوِّر. ولی تا می‌خواستم عکس بگیرم خودش فرار می‌کرد. من که دیدم خیلی بازیگوش است سعی کردم هر طور که شده از او عکس بگیرم، مدام خودش را قائم می‌کرد و تا می‌دید که لنز را به طرفش گرفته‌ام جیم می‌شد. آخر توانستم این عکس را از او بگیرم. این هم بخشی از فیلم فرار کردنش.


دریافت مدت زمان: 25 ثانیه 

دم ظهر شده بود و خیلی خسته بودم، قیافه‌ی خسته‌ی خودم را بعد از دو روز که داخل آینه‌ی بغل یک کامیون دیدم جا خوردم. ایستادم که عکس بگیرم. عکس اوّل را که گرفتم، دیدم یک عراقی از پشت دارد به من نگاه می‌کند، شاید داشت به من می‌خندید. دیگر جمله‌ی اُصوِّر وِرد زبانم شده بود، گفتم اصور؟ و او هم آمد و کنارم ایستاد؛ عکس را گرفتم و از هم جدا شدیم. نزدیک آنجا موکبی بود که نان داغ تنوری به زائرین می‌داد. صف طولانی‌ای هم داشت، نان خیلی می‌چسبید. می‌خواستم داخل صف بایستم که همان عراقی که چند دقیقه پیش از او عکس گرفته بودم من را دید و رفت داخل موکب و یک نان داغ از تنور درآورد و داد به من.

خروجی کربلا منتظر ماشین بودیم که به کاظمین برویم، این دو جوان درخواست عکس کردند و بعدش هم خواستند که عکس را برایشان ایمیل کنم، تا ایمیلش را در آن شلوغی بگیرم همراهیانم را گم کردم و داستانی شد پیدا کردنشان، که وقت زیارت کاظمین خواهم نوشت.

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۱۸