پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
محبوب ترین مطالب
-->

۵ مطلب با موضوع «بی شوخی! :: امام رضا ع» ثبت شده است

امشب در حرم حضرت معصومه سلام‌الله علیها بودم. دقیقا سی شب پیش هم در حرم حضرت رضا علیه‌السلام.

شبی که در چشم پیامبر صلی الله علیه و آله جای گرفتم و ازدواج کردم.

همیشه‌ زندگی‌ام مدیون این خواهر و برادر بوده‌است؛ حالا هم. حاجتم را که طلب می‌کنم، خواهر من را به برادر حواله می‌کند و برادر هم من را به خواهر.

سال‌هاست که طواف می‌کنم قم مشهد را.

    

پی‌نوشت:

+ 45 روز وبلاگم را به روز نکردم و هیچ توجیهی برای این خاک‌خوردگی ندارم.

+ لپ تاپم که به سرقت رفت، آنقدر کامنت‌های دلسوزانه برایم آمد که دیگر داشتم نگران دوستان و مخاطبان وبلاگم می‌شدم، بندگان خدا از من بیشتر غصه می‌خوردند.

بله لپ تاپم پیدا شد الحمدلله.

خیال همه راحت.

 

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۴ ، ۰۲:۳۷

دفتر پیداشدگان حرم

انت اهل لذلک

وقتی داخل حرم امام رضا علیه‌السلام کار زائرش را راه می‌اندازی، دلت خوش است اگر خودت شایسته‌ی دیده شدن نیستی،‌ دست کم به خاطر این زائر شاید دیده شدی.

مقابل تابلوی اذن دخول ایستاده بودم، همیشه بند آخر اذن دخول خیالم را راحت می‌کند که اجازة ورود دارم، آنجا که نوشته است: اگر من اهلش نیستم، تو اهلش هستی!

اذن دخولم را خواندم که زنی به عربی گفت: برایم بخوان. برایش با صدای بلند و شمرده شمرده خواندم و او هم زمزمه می‌کرد.

من که اهلش نبودم، به خاطر این زائر شاید اهلش شدم.

 

قطعت البلاد رجاء رحمتک

روبروی ضریح ایستاده بودم و پشت به قبله روی پله. پیرمردی که پشت به ضریح داشت و قصد خروج، دیده یا ندیده دستم را گرفت و خودش را از پله بالا کشید، آرام ایستادم و به ضریح نگاه کردم.

به این بند زیارت‌نامه رسیده بودم که نوشته بود: به سوی تو حرکت کردم و از شهرم جدا شدم، به امید لطف و رحمتت... و خیالم راحت شد که اینجا ایستاده‌ام تا تکیه‌گاه این زائر باشم و شاید اهلش ...

هرکارم کنند، باز منفعت طلبم دیگر!

مقابل ضریح حاجاتم را مرور می‌کردم. دختربچه‌ای شیرین بی خیال مقابلم قدم می‌زد. کنار پدرش که آرام گرفت شبیه پدرش دست‌هایش را بالا آورد و گفت: ما رو ببر کربلا، ما رو ببر بهشت.

خجالت کشیدم از خودم و زیارت‌نامه خواندنم، هرطور فکر کردم دیدم نمی‌توانم مثل آن دختر بی غل و غش دعا کنم، این‌قدر ساده و بی‌آلایش، بی هیچ حاجت دنیایی.

 

دفتر پیدا شدگان

سابق، کسانی که گم می‌شدند را به دفتر گم‌شدگان حرم می‌بردند، علی‌الظاهر اخیراً همه در حرم پیدا می‌شوند یا پیدا می‌کنند، دیگر نه کسی گم می‌شود و نه کسی کسی را گم می‌کند.

این سوّمین زیارت این ماهم بود، و آنچه خواندید مجموع این سه زیارت بود، مدّتی است اهلی‌ام کرده‌اند، خدایا شکرت.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۳۹

قطار قم به مشهد

قم، سوار تاکسی بشوی و راننده مموری‌اش را به دستگاه پخشش زده باشد و تنها آهنگ داخلش هم دربارة امام رضا علیه السلام باشد. تا مقصد هم چند بار تکرار بشود و از قضا تو همان شب، بلیط قطار قم به مشهد داشته باشی.

***

هنوز تازه عادت کرده بودم که مقابل این گنبد طلایی، ضمیر را مونث بیاورم و بگویم: السلام علیکنّ و رحمة الله و برکاته، که راهی مشهدم می‌کنند و باید ضمیر را مذکر بیاورم.

و باز به قم که بر می‌گردم و ضمیری که باید مونث بیاید و به اشتباه مذکر بر زبانم می‌نشیند.

این اشتباهِ مکرر را دوست دارم.

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۳ ، ۰۸:۳۴

::. نمک حرم

به مرز که رسیدیم، از آقارضا و مینی‌بوس و دوستانش خداحافظی کردیم. قرار بود مینی‌بوسش را هم از مرز رد کند ولی نتوانست. سابقاً با اتوبوسش به عراق رفته بود، ولی این بار نتوانست.

توی جاده که بودیم، زنگ می‌زدند و وضعیت مرز مهران را از اخبار می‌گفتند. خودمان را آماده کرده بودیم که حداقل یک روزی در مهران اقامت داشته باشیم. حتّی محل اسکان هم از پیش هماهنگ شده بود. کمی گیج شده بودیم، به مهران که رسیدیم اصلاً شلوغ نبود. یعنی آنطوری که تصور می‌کردیم نبود. جدای از اینکه هنوز همه‌ی اعضای کاروان دور هم جمع نشده بودیم باز هم چیزی مانعم می‌شد که از بین این داربست‌ها عبور کنم و به آن طرف بروم. دل توی دلم نبود. نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. هزار و یک احتمال می‌دادم که از همین جا بَرَم ‌گردانند و از همین جا، باید سلام بدهم و برگردم.

بالاخره رد شدیم. ما جزء کسانی بودیم که پول ویزای 40 دلاری را داده بودیم، ولی آن روز ویزا برداشته شده بود و فقط گذرنامه را نشان دادیم و وارد مرز عراق شدیم.

پیاده‌روی از مرز عراق شروع شد. باید می‌رفتیم تا به جایی که نمی‌دانیم کجاست برسیم.

هنوز 20 دقیقه پیاده‌روی نکرده بودم که از کف پا تا شانه‌هایم درد گرفتند. کوله‌ام بدجور سنگینی می‌کرد بر شانه‌ام. آن‌قدر خسته بودم که به هیچ وجه به این فکر نمی‌کردم که دوربین سنگینم را از کوله‌ام بیرون بیاورم و عکّاسی کنم.

سخت‌تر از دردهای تازه‌ام، فکر نرسیدن به مقصد بود. نزدیک اذان مغرب بود که دیگر کسی در جاده دیده نمی‌شد. نمی‌دانستیم تا کجا این مسیر می‌رود. تک و توک کامیون‌هایی می‌آمد و پیاده‌ها را سوار می‌کرد و می‌برد به جایی که کسی نمی‌دانست.

با اعضای کاروان تصمیم گرفتیم که ما هم سوار کامیون بشویم و به هر کجا که می‌شود برویم ولی در این بیابان نمانیم.

راننده‌ی کامیون گفته بود که ما را می‌برد به بدره. بدره منطقه‌ای است حدود 60 یا 70 کیلومتر مانده به نجف.

رسیدیم به بدره، از کامیون که می‌خواستیم پیاده شویم، به خاطر ارتفاع کامیون، صاحب خانه‌ای مبلی را زیر پایمان گذاشت تا پله‌ای شود برای پیاده شدن.

ظاهراً بدره منطقه‌ای است که جدید و قدیم دارد، و ما در بدره‌ی قدیم پیاده شدیم. تقریباً یک روستای کوچک بود.

به صورت گروه گروه در خانه‌ها پخش شدیم و استراحت کردیم. وقتی صاحب خانه ازت پذیرایی می‌کرد، حالا چه یک لیوان آب، چه شام مفصل، می‌ایستاد و خیره می‌شد به تو. چهره‌اش آن‌قدر بشّاش می‌شد که گویی همه‌ی دنیا را به او داده‌ای وقتی که غذای او را می‌خوری یا مهمانش هستی.

آن شب را برای خواب نماندیم، و دوباره سوار بر کامیون راهی نجف شدیم.

موقع خداحافظی، هدیه‌هایی از حرم مطهر رضوی را به صاحب خانه‌هایی که از زوار پذیرایی می‌کردند می‌دادیم، حال‌شان عجیب بود وقتی نمک متبرک یا عکس حرم امام رضا علیه‌السلام را می‌دیدند.

شبانه زدیم به دل جاده‌هایی که قرار بود ما را به نجف برسانند. مسافرت با کامیون هم حسّ و حال قشنگی داشت.

***

مصطفی یکی از همسفرهایم بود و از بچه‌های دانشگاه فرهنگیان سبزوار. می‌گفت وقتی از سبزوار حرکت کردند، چند تا از دانشجوهای اهل سنّت دانشگاه به بدرقه‌شان آمده‌اند. مصطفی می‌گفت: التماس دعا گفتند و سفارش کردند از غذاهای بین راه، تبرکی برایمان بیاور.

***

این یادداشت از دوستم سیّد جلیل را هم بخوانید، جلیل بر خلاف من حال عکاسی داشته لب مرز.

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۳ ، ۰۰:۱۰

حتماً گیری، گوری داشته‌ام، که باید از هزار کیلومتر آن طرف‌ترش حرکت کنم و تا 220 کیلومتری‌اش برسم، ولی حق نداشته باشم کیلومتری جلوتر بروم، آن‌هم شبی که همه، حتّی پیاده خود را به آنجا می‌رسانند؛

حتّی ثامن الحجج[1] هم اتوبوس رایگان گذاشته بود.

حتماً گیری، گوری داشته‌ام.

فقط دل‌خوشی‌ام این بود که شب شهادت، مدّاح نوجوان هیئت‌مان، آن‌هم آخرین شب هیئت، بدجور دلم را برد ...



[1] ثامن الحجج، علاوه بر لقب صاحب اصلی‌اش، مدّتی‌ست در شهر ما، صاحب دیگری هم پیدا کرده.

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۲ ، ۲۳:۲۶