پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
محبوب ترین مطالب
-->

۵۷ مطلب با موضوع «آن‌ها» ثبت شده است

یادداشتی برای "ماجرای نیمروز" و البته چیزهای دیگر

 

کمال به نظر شخصیت عجول، بی رحم و سنگدلی می‌آید.

ولی حقیقتا کمال‌ها آدم‌هایی خیلی خیلی نزدیک به خدا هستند. نمی‌دانم چطور توصیف‌شان کنم که بعدا از حرفم برنگردم، ولی کمال، یعنی بفهمی کی باید چه تصمیمی بگیری؟

یعنی جرات داشته باشی تا اگر فهمیدی که لازم است اقدام کنی دیگر لحظه‌ای هم تردید نکنی، دستت نلرزد، مصلحت اندیشی نکنی، عاقبت اندیشی نکنی، ذهنت سراغ احتمالات گوناگون نرود، دیگر وقتی فهمیدی کار درست چیست امّا و اگر و شاید و ... نیاوری.

نوشتن از کمال‌ها هم البته جرات می‌خواهد.

راستی، کمال، جبهه جنگ با عراق را ول کرد و رفت در جبهه‌ای دیگر؛ این هم جرأت می‌خواهد.

عبدالله والی هم همان روزها جبهه را ول کرد و رفت بشاگرد، جبهه‌ای دیگر.

این جرأت‌ها را هر کسی ندارد، خیلی از به‌نام های زمان امیرالمومنین و امام حسن (علیهما سلام) هم نداشتند. زمانی که امام حسن جبهه را تغییر داد خیلی‌ها نتوانستند جبهه‌شان را تغییر بدهند، امام جبهه را از مبارزه فیزیکی با معاویه تغییر داد به جبهه‌ای دیگر، خیلی‌ها نتوانستند همراهی بکنند، چون مبارزه‌شان با معاویه از روی هوای نفس بود.

کمال و عبدالله والی و خیلی‌های دیگری که نمی‌شناسمشان، حضورشان در جبهه از روی هوای نفس نبود، نشان به آن نشان که صرفا حضور در جبهه برایشان مهم نبود، مهمّ برایشان حرف امام بود، حتّی اگر لازم باشد قلّه را ول کنی و بیایی در خیابان‌های تهران.

 

بهترین لحظه فیلم ماجرای نیمروز، صحنه درگیری کمال با منافقِ در لباس کمیته بود. کمال در لحظه خطر را در لباس کمیته احساس کرد و یک نفر با لباس کمیته را کشت، یک لحظه خودتان را جای کمال تصوّر کنید. (این سکانس را در آپارات ببینید)

 

ساختن فیلم ماجرای نیمروز هم جرات می‌خواهد. مخصوصا وقتی این جمله را از محمدحسین مهدویان شنیدم، فهمیدم به کمال رسیده است:

"خودم خیلی مشتاقم اتفاقا به صحنه فیلم، به خاطر اینکه به اون اثری که فیلمنامه روی فیلمم گذاشته بیشتر توجه می کنم تا اون چیزی که روی کاغذ نوشته شده، برای همین خیلی نگران نیستم، می رم سر صحنه ببینم چی میشه" (پشت صحنه ماجرای نیمروز)

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۷:۲۸

 دعایی که دست کم روزی سه بار در ماه دلپسند رجب می‌خوانیم، دعای قشنگی است که حسّ خوب عبادت را به آدم هدیه می‌دهد.

دعا را روان و ساده ترجمه کرده‌ام، آن را بخوانید:

به نام خدای بخشنده و مهربان

ای آنکه برای هر خوبی‌ای، به او امید دارم؛

و هنگام بدی و نافرمانی، از خشم و نارضایتی‌اش ایمن و خاطرجمع هستم؛

ای کسی که در مقابل کم، زیاد می‌بخشد؛

ای کسی که می‌بخشد به آن‌که از او بخواهد،

و حتّی به آنکه از او نخواهد و او را نشناسد، از سر مهربانی و رحمت می‌بخشد؛

از تو خواهشی دارم،

تمام خوبی‌های دنیا و آخرت را به من ببخش؛

و از تو در خواست می‌کنم،

تمام بدی‌های دنیا و آخرت را نیز، از من دور کن؛

آخر، آنچه تو می‌بخشی، بی کم و کاست است؛

ای بخشنده،

از بخشش و کرمت،

بر من اضافه کن و بیفزا.

 

ای صاحب بزرگی و کرامت،

ای دارنده‌ی نعمت‌ها، و ای دارنده‌ی بخشش،

ای صاحب نیکویی و بی نیازی،

من را بر آتش جهنم حرام کن.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۵۹

فیلم ابد و یک روز را دیدم. فیلم توانست مصائب یک خانواده که با اعتیاد درگیرند را به تصویر بکشد. بازی نوید محمّدزاده زیبا بود، پیمان معادی بیش از حد در نقشش منطقی بود و سرش به سنگ خورده. به قول مسعود فراستی، شمال‌شهری‌ای که ادای جنوب‌شهری درمی‌آورد بود.

همه‌ی این‌ها به کنار، غرضم از نوشتن درباره‌ی فیلم نقد فنّی نبود که منتقد نیستم و بلد هم نیستم. غرضم این قسمت از داستان است که می‌گویم.

خانواده‌ی داخل فیلم، به هر بدبختی که تصوّرش را بکنید دچار شده‌اند، نوه‌ای که خودش را با چاقو مجروح کرده تا گنده‌لاتی‌اش را پر کند، خواهری که از پول دیه‌ی مرگ شوهرش دارد تنها زندگی می‌کند و وصله‌ی ناجوری برای خانواده شده و خواهر دیگر که دنبال کار است و وسواسی است و مادری که مریض است و بالاخره خواهر دیگری که می‌خواهد ازدواج کند، با کی؟! با یک افغانستانی. به چه شکل؟!

در طول داستان می‌بینیم که برادر بزرگ‌تر اصرار به این ازدواج دارد؛ خواهر هم میل ندارد ولی ظاهراً خواستگار دیگری هم ندارد و مجبور شده است که قبول کند و راهی افغانستان بشود. امّا در آخر داستان مشخص می‌شود که ظاهراً خانواده‌ی افغانستانی، دختر را خریده‌اند و پولش را به برادر بزرگتر داده‌اند تا خواهرشان را به ازدواج آنها در بیاورد و بعد دختر را به افغانستان ببرند؛ بعد تلاش برادر معتاد را می‌بینیم که می‌خواهد دست برادرش را رو کند و نگذارد که خواهرش بدبخت بشود. در آخر هم خواهر خانواده از میانه‌ی راه برمی‌گردد و ازدواج را به هم می‌زند و گویی آزاد شده و یک خانواده را نجات داده است. بعد برادری می‌ماند که باید پول خانواده‌ی داماد را جور کند و پس بدهد.

هر کسی این فیلم را ببیند حسّ بد و حتّی تنفّر نسبت به افغانستان و افغانستانی پیدا می‌کند، تصوری که نسبت به ایران و ایرانی پیدا می‌کند به کنار. تصور من این است که کارگردان خواسته تا بدبختی و شوربختی این خانواده را در نهایتش نشان بدهد، بعد دیواری کوتاه‌تر از دیوار افغانستانی‌ها پیدا نکرده و این‌طور علیه‌شان تازانده‌است، اتّفاقی که اگر برای هر یک از اقوام ایرانی می‌افتاد با آن طوری دیگر برخورد می‌شد، ولی افغانستانی در ایرانی هیچ مدافع حقوقی ندارد چرا که اصلاً حقوقی ندارد. شاید هم اصلاً کارگردان متوجه این قضیه نبوده است و ناخودآگاه و بدون قصد این‌قدر چهره‌ی افغانستانی‌ها را منفور نشان داده است، یعنی یک تنفّر ناخودآگاه! و فرضاً این اتفاق اگر هم در کشور ما افتاده باشد، آنقدر کم است که نمایش آن به این شکل، یعنی همه را به یک چوب راندن.

 اربعینِ امسال که در موکبی در مرز خدمت می‌کردم، شبی زوّار افغانستانی مهمان ما بودند، زوّاری که خسته و درمانده در برزخ مرز ایران و عراق مانده بودند. خانم جوانی با گلایه از من پرسید:

«حاج آقا، من خواهرزاده‌ی شهید ... هستم. (شهید معروفی است و از فرماندهان تیپ فاطمیون) اکثر این همراهان ما هم خانواده‌ی شهید مدافع حرم هستند، چرا وقتی از مرز یک کشور شیعه عبور می‌کنیم سرباز عراقی ما را به عنوان داعشی نگاه می‌کند و به ما بی احترامی می‌کند؟»

من جوابی نداشتم به او بدهم، جز اظهار شرمندگی.

شاید زمانی تعدادی از افغانستان ملحق به داعش شده باشند ولی یقیناً نسبت دادن آن به همه افغانستانی‌ها کذب و دروغ است، بماند که اصل این نگاه از جایی دیگر آب می‌خورد. دوستی مطلع می‌گفت، اکثر تروریست‌های منطقه، یک گذرنامه‌ی افغانستانی هم دارند، ولو اینکه افغانستانی نباشند، مثل عبدالمالک ریگی که گذرنامه‌ی افغانستان داشت. و این است که افغانستانی‌ها را بد نام کرده است. افغانستان پیش از آن‌که کشور همسایه باشد کشور خود ما است، و افغانستانی‌ها به حقّ همشهری همه‌ی ما هستند.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۹

توی مسجدی بین راه سبزوار ـ مشهد مشغول خواندن نماز ظهر بودیم. غیر از ما مرد میان‌سالی داخل مسجد بود که با دست‌های بسته نماز می‌خواند.

نمازش و نمازمان که تمام شد، آمد نزدیک و گفت:

- یه سؤال شرعی دارم حاجی

با تردید بهش گفتیم:

- خب برادر، مرجع شما فرق می‌کنه، ممکنه جوابی که به شما می‌دیم مطابق فتوای مذهب فقهی شما نباشه.

مرد سنّی گفت:

- مرجع ما شما علماء هستین، فرقی نمی‌کنه که حاجی.

جوابش را دادیم، تشکّر کرد و رفت. راننده‌ی وانت بود که خربزه بار زده بود. به درک و فهمی که آن راننده‌ی وانت، از وحدت و برادری مسلمانی داشت غبطه می‌خورم. چیزی که عدّه‌ای هنوز نمی‌فهمندش.

 


از این خاطره‌ می‌توانید علیه برادر سنّی و اهل تسنّن هم استفاده کنید، به اندیشه‌ی شما برمی‌گردد!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۰۶:۵۱

دیروز ذوق‌زده بودم از همنشینی با یک دوست کویتی که با هم چند ساعتی در مورد جهان اسلام و وحدت شیعه و سنّی گپ زدیم. حرفی زد که شوکّه‌ام کرد و انگیزه شد که سریع منتشرش کنم، چیزی از این ذوق‌زدگی نگذشته بود که امروز اتفاقی افتاد و به خلاف دیروز احساس خسران عجیبی کردم.

چیزی که دیروز مرا خوشحال کرد بینشی بود که از دوست کویتی‌ام دریافتم که می‌گفت: «یک سنّی می‌آید شیعه می‌شود و کتابی می‌نویسد که «ثم اهتدیت(آنگاه که هدایت شدم)» بعد به چندین زبان ترجمه‌اش می‌کنیم و در تیراژ بسیار بالا چاپش می‌کنیم و کلّی هم برایش تبلیغات. حالا با این کار به برادر سنّی چه چیزی را داریم نشان می‌دهیم؟! این چیزی جز خلاف وحدت است؟»

امّا امروز که سخنرانی رهبر انقلاب را در سال 1368 در جمع برادران اهل سنّت خواندم با خودم گفتم که چرا در سال 1395 باید این سخنرانی را بخوانم؟! و البته شکرش باقیست. خودتان بخش‌هایی از آن را بخوانید تا حسّم را درک کنید (لطفاً کامل بخوانید زیاد وقتتان را نمی‌گیرد):

 

اگر کسی مخلصاً لله احساس می‌کند که باید امروز بین برادران، برادری واقعی و عملی باشد، باید کوشش کند که گذشته را به یادها نیاورد؛ والاّ او می‌رود کتاب «احقاق الحق» را می‌آورد و به رخ این می‌کشد و این هم می‌رود کتاب «تحفه اثناعشریه» را می‌آورد و به رخ آن می‌کشد.

 

این مسأله‌ی وحدت که در این دیدار صمیمی و دوستانه میخواهم بیشتر از همه روی آن تأکید کنم، یک مسأله‌ی حیاتی است. نه این که بگوییم برای جمهوری اسلامی حیاتی است - البته اهمیتش برای جمهوری اسلامی جای شک نیست - اما حقیقتاً برای اسلام و دنیای اسلام حیاتی است. شما ملاحظه کنید، امروز دنیا به سمت بلوک‌بندی می‌رود؛ یعنی هر چند کشور در گوشه‌یی، به ادنی مناسبتی با هم اتحاد و اتفاق پیدا می‌کنند. مثلاً کشورهای عضو پیمان آ.سه.آن در شرق آسیا، جامعه‌ی مشترک اروپا، اتحاد ورشو (تا وقتی که اروپای شرقی قبل از حوادث اخیر هویتی داشت)، اتحاد کشورهای حول و حوش خلیج مکزیک، سازمان ملل، غیرمتعهدها و تمام این واحدهای پراکنده در همه‌ی دنیا، به واحدهای پیوسته تبدیل میشوند. علت هم این است که در این دنیا میفهمند که هر واحدی، به تنهایی قادر بر تأمین نیازهای خودش - از جمله نیاز دفاع از خود - نیست و باید با هم دست به یکی کنند.

 

همین الان من در کتابخانه‌ی خودم، یک قفسه از کتاب‌هایی که با چاپ‌های اعلا و با اسم‌های محترمِ مثلاً استاد فلان دانشگاه، در پنج شش سال اخیر در نهایت تلاش و لجاجت علیه شیعه نوشته شده است، دارم. نقطه‌ی مقابلش هم از این طرف شده است. شاید بعضی از آقایانی که با من سوابق نشست و برخاست دارند، می‌دانند که من هیچ بنا ندارم که در قضایا، یک طرفه قضاوت کنم. اینها علیه آنها و آنها علیه اینها می‌نویسند که هیچ کدامش هم سالم نیست.

 

او که با اصل اسلام دشمن است، در خصومت، برایش شیعه و سنی فرقی نمی‌کند.

 

سالها پیش از انقلاب که با بعضی از برادران اهل سنت صحبت می‌کردم، به آنها می‌گفتم که اگر ما بخواهیم وحدت اسلامی تحقق پیدا بکند، باید خودمان را از گذشته جدا و قیچی کنیم. البته، وحدت یعنی همین که پیروان این دو مذهب با هم برادر باشند و احساس برادری کنند؛ نه این که شیعه، سنی و سنی، شیعه بشود. نه، مراد از وحدت این نیست؛ بلکه وحدت به معنای احساس برادری است و همین که هر طرفی احساس کند که دیگری هم مسلمان است و حق اسلامی او را بر گردن خود احساس کند و متقابلاً او هم به همین ترتیب عمل نماید.

(متن کامل بیانات)

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۳

تجربه‌های آخوندی (2)

این یادداشت‌ها را که فعلاً تحت عنوان مشترک تجربه‌های آخوندی منتشر می‌کنم، تجربه‌هایی است که در کسوت یک روحانی آنها را به دست آورده‌ام.

توی اعتکاف با تعدادی از بچه‌ها حلقه زده بودیم، اواسط بحث بود که مهدی آمد؛ برای چند ثانیه همه متوجه مهدی شده بودند چون از روی سر و کول همه رد شد تا بیاید وسط، دقیقاً روبروی من بنشیند، مهدی که آمد کمی دلهره پیدا کردم، با خودم گفتم الآن است که بحث را خراب کند. اولین بار موقع ثبت‌نام در اعتکاف بود که مهدی را دیدم، همان‌جا بود که دلهره‌ام شروع شد، قیافه‌ی مهدی دست کم به سی ساله‌ها می‌خورد ولی گفت که کلاس پنجم ابتدایی است!

بحث را با صحبت بچه‌ها اداره و سعی می‌کردم کمترین حرف را بزنم. خلاصه بحث داشت بالا می‌گرفت و من چند دقیقه‌ای متکلم بودم، صدایم بلند بود، بچه‌ها هم چشم و گوش‌شان را به من داده بودند، مهدی هم؛ از همینش می‌ترسیدم، باز اگر حواسش پرت جایی دیگر بود خیالم راحت بود ولی وقتی حواسش بهت هست یعنی می‌خواهد کاری بکند، یعنی هر لحظه ممکن است آتشی به پا بکند. با آب و تاب بحثی را توضیح می‌دادم که مهدی بی مقدّمه پرسید: «من هم یه بار رفتم سجده مهرم چسبید و دوباره افتاد.»

«چی می‌گی مهدی؟! آخه مهر و سجده چه ربطی داره؟ ای خداااا ...»

این جملات به سرعت برق از ذهنم عبور کرد. ماندم چه بگویم یخ کرده بودم و برای چند لحظه زبانم قفل شده بود. چهره‌ی بچه‌ها را که نگاه کردم دیدم چند نفری می‌خندند و چند نفری هم به مهدی اخم کرده‌اند؛ مانده بودم خنده‌ی بچه‌ها به من بود یا به مهدی، دست و پایم را گم کرده بودم دلهره داشتم رشته‌ی بحث پاره بشود و سنگ روی یخ بشوم، به همین خاطر سریع جوابش را دادم و ادامه‌ی حرفم را دنبال کردم؛ مهدی ساکت شده بود. با خودم گفتم خدا کند که دیگر سوالی نپرسد.

داشتم جمله‌ای شبیه به این را می‌گفتم که: «عاقل اگه حتی یه درصد هم احتمال بده که اون عالم حساب و کتاب داره حواسش رو به ...» هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که مهدی با صدایی شبیه فریاد و با دستی که به سمت من بلند کرده بود گفت: «تازه مهرش هم کربلا بود.[1]»

بچه‌ها دیگر نمی‌توانستند نخندند و هر کاری کردم نتوانستم بحث را نگه دارم، کلاً وا رفتم! یک جورایی ضعف شدیدی هم پیدا کرده بودم از اینکه یک ساعت قصّه‌ی حسین‌کرد شبستری را تعریف کنم و بعد یکی بگوید لیلی مرد بود یا زن؟!

با یکی دو جمله بحث را خاتمه دادم. قرار بود سه روز در اعتکاف با مهدی باشم و تازه این روز اوّلش بود. باید فکری می‌کردم، از تجربه‌ای که قبلاً از مواجهه با امثال مهدی داشتم تصمیم گرفتم از مهدی فراری نباشم. با اضطراب و نگرانی با مهدی یک دست محکم دادم. مهدی حدوداً 30 سال سن داشت ولی یک پسربچه مانده بود، پسربچه‌ای شیرین.

***

بدجور ذهنم درگیر شده بود. مهدی توی عوالم ما سیر نمی‌کرد و جایی دیگر بود و هر چه ما می‌گفتیم او حرف خودش را می‌زد که شاید بی‌ربط بود. یاد حرف‌های بی‌ربط خودم افتادم وقتی که خدا دارد با من صحبت می‌کند.



[1] تربت کربلا

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۵۷

اصطلاحی هست که می‌گویند "چنان ضربه‌ای بخوری که نفهمی از کجا خورده‌ای"

فکر می‌کنم نتیجه‌ی دولتی که از آمریکا می‌ترسد همین اصطلاح می‌شود. چون از کسی که باید بترسد نمی‌ترسد و از آن کسی نباید، می‌ترسد.

این بخش از درس تفسیر آیت الله جوادی حفظه‌الله را بخوانید تا شیرفهم شوید:

همه ما با استکبار و صهیونیسم مخالف بودیم و هستیم، مادامی که اینها در صراط استکبار و صهیونیسمی هستند. مطلب اساسی این است که واقعاً کاری از اینها ساخته نیست و نشانه آن هم این دفاع مقدس است! اگر تا حال کاری از اینها ساخته بود در این دفاع مقدس و در جنگ دهساله ـ نه هشت ساله ـ انجام می‌دادند! ما ده سال بالاخره شهید دادیم، کشته دادیم و فرهنگ شهادت احیا شد. دو سال جنگ داخلی بود! نباید گفت دفاع هشت ساله! مگر آن دو سال اوّل ترور نبود؟ مگر فشار نبود؟ مگر شهادت هفتاد و دو تن نبود؟ مگر شهادت نخست وزیری نبود؟ مگر شهادت ریاست جمهوری نبود؟ مگر شهدای محراب نبودند؟ ما آن دو سال را گرفتار جنگ داخلی و ترور داخلی و شهید دادنِ داخلی بودیم و هشت سال هم برونمرزی بود؛ ده سال این ملت در سایه قرآن و عترت استقامت کرده است و هیچ کاری واقعاً از بیگانه ساخته نیست، برای اینکه خدا حافظ است، چه اینکه تجربه نشان داد؛ اما همین که اینها میگویند گزینه نظامی روی میز ماست بعضیها دست و پایشان را گُم میکنند؛ اما خدای سبحان صریحاً گفته گزینه نظامی روی میز قرآن من است!

﴿فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ﴾، این یعنی چه؟ بانکهای ربوی، ورشکستشدن یک عدّه زیادی و پایین آمدنِ تولید! با کلاه شرعی که حرام حلال نمیشود! فرمود با من در جنگ هستید! ما هیچ باکمان نیست! آن وقت دلمان میخواهد این کشور، کشورِ امام زمان باشد که طلاق نباشد، اعتیاد نباشد، مشکلات نباشد، بیکاری نباشد. آن را که نباید باور کنیم، گاهی عدهای باور میکنند و این را که باید باور بکنیم، کسی تکان نمیخورد! فرمود با من در جنگ هستید! ﴿فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ﴾ توقع دارید که خدای سبحان باران را به موقع بفرستد! این قدر را هم به برکت همین اعتکافیها و نالههای شبانه یک عدّه است، همین یک مقدار! آن برکات خون شهدا و جانبازان و خانوادههای شهدا و ایثارگران و قطع نخاعیهایی که ناله شبانه دارند، به برکت آنهاست! هیچ باور نمیکنیم که ﴿فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ﴾ یعنی با من طرف هستید! آن وقت دلمان میخواهد کشور، کشورِ اَمن و امان باشد! لینک مطلب

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۱۶


شادی کردن و شادی دادن به مردم، به‌معنای لودگی نیست. یکی از آقایانی که در صدا و سیما گاهی صحبت می‌کند و مصاحبه‌های خوب و صحبت‌های خوبی دارد - من گاهی گوش کرده‌ام - اصلاً شوخی نمی‌کند؛ اما تعبیرات و کیفیت بیانش طوری است که انسان گاهی بی‌اختیار لبخند به لب می‌آورد؛ این‌طور خوب است. 
طنز فاخر و برجسته، یکی از هنرهاست. طنز، هنر خیلی بزرگی است. بنده با مرحوم صابری شوخی می‌کردم و میگفتم «طنازها»! طنازهای واقعی را تقویت کنید، پرورش دهید و کمک کنید تا طنز بیاورند. طنز، یعنی مطلب مهمِ جدی که با زبان شوخی بیان می‌شود؛ محتوا و معنایی در آن هست، منتها به زبان شوخی.

|بیانات در دیدار مسئولان سازمان صدا و سیما‌‌ 1383/9/11

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۲۴

اتفاقی که شاید دیگر هیچ‌وقت در عمرم تکرار نشود.

بین این جمع باصفای هیئت دانش‌آموزی، دیشب بهترین شب را تجربه کردم.

شب شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله علیها در کنار شهیدی 18 ساله که بعد از 30 سال، 8 تکه استخوانش را، برایمان آورد تا مهمانش باشیم.

فارغ از همه‌ی این ادبیّات‌هایی که در مورد شهید و شهادت استفاده می‌کنند و یادواره می‌گیرند و ... به این بند از پیام رهبر بدجور توجه داشتم:

"سپاس بی پایان پروردگار حکیم و مهربان را که در لحظه های نیاز این ملّت خداجوی و خداباور، بشارتهای تردید ناپذیر را بر دلهای بیدار نازل می فرماید و غبارها را می زداید." 

غبار رفت ...

یاد آن شب هم بخیر

***

مهمان‌های شهید:

ضربدر

دربست

مثبت منفی

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۰۰

اهم یا مهم؟! مسئله این است

عجالتا این مطلب رو داخل لب تابم هم ننوشتم و همینجا مستقیم توی ویرایشگر وبلاگ دارم می‌نویسم. و این یعنی آرشیو نشدن این یادداشت و سرانجام نامعلومش بین نوشته‌هام.

واسه‌ی همه‌ی آدم‌ها کارهایی هست که اگه سنگ هم از آسمون بباره ترکشون نمی‌کنن، نمی‌دونم هر کی برای خودش مثالی داره، اون کارها همیشه اولویت دارن، به قولی اهمّ هستن نه مهمّ. 

رفتن به اردو با دانش‌آموزای مجموعه بصائر، از واجباتیه که هیچ چیزی تا الآن برای من جاش رو پر نکرده، هیچ وقت یادم نمی‌ره که توی یکی از همین اردوها بود که خبر فوت برادر بزرگترم رو بهم دادن.

امروز کار مهمّ یا اهمّی پیش اومد و نتونستم برم اردو. اردو خیلی جای خوبیه، هر جا که می‌خواد باشه، یه زندگیِ تازه‌ست.

قالَ عَلِىٌّ علیه السلام: مَنِ اشْتَغَلَ بِغَیْرِ الْمُهِمِّ ضَیَّعَ الأَهَمَّ. حدیث

امام على علیه السلام فرمود:  هر کس که بـه کار بى اهـمیّت بپـردازد (و نیروى خود را صرف کارهاى غیر مهمّ کند ) کار مهم‌ـتر و لازم‌تر را تبـاه مى‌کند.

امیدوارم اون دنیا بتونم پاسخگوی این روزهای عمرم باشم.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۸