پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
-->

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

::. صَوِّر صَوِّر!

عراقی‌ها می‌گفتند صَوِّر صَوِّر. کلّی ژست می‌گرفتند و همه‌ی دوستانشان را هم خبر می‌کردند که ازشان عکس بگیرم. دوربین برایم شده بود دردسر، اوایل کلافه‌ام کرده بودند، دلیل کلافگی هم این بود که چون سفر اوّلم بود دنبال سوژه‌ها و افرادی بودم که برایم تازگی داشتند و می‌توانستم ازشان عکاسی کنم یا در یادداشتی توصیفشان. به همین خاطر درخواست صَوِّر صَوِّر، اذیتم می‌کرد و وقتم را می‌گرفت.

کمی که گذشت، وقتی می‌دیدم عراقی‌ها با چه عشقی از ما پذیرایی می‌کنند و بعد چه قدر ساده خواهش می‌کنند که عکس بگیرم، خجالت می‌کشیدم از اینکه درخواستشان را رد کنم.

از موکبی لیوان آبی برداشتم، صاحب موکب دوربین را که گردنم دید با لبخند اشاره کرد که عکس بگیر. من هم گرفتم، اصلاً آنجا کادر و زاویه و دیاف و شاتر برایم مهم نبود، همین‌که درخواستش را اجابت کردم راضی بودم. راضی‌تر وقتی شدم که دیگر اخلاقشان دستم آمده بود و من پیش‌دستی می‌کردم و می‌گفتم که اُصَوِّر؟ یعنی عکس بگیرم؟ و او با ذوق و شوق می‌گفت که صَوِّر صَوِّر. اینطوری احساس می‌کردم که خودم هم شده‌ام یک عراقی و دارم به زوّار امام حسین علیه‌السلام خدمت می‌کنم، آن هم خدمتی که قبل از درخواست زائر باشد، مثل همه‌ی عراقی‌ها، که تو را بدون اینکه درخواست کرده باشی مهمان خود می‌کردند.

قبل از سفر برنامه‌ریزی کرده بودم که وقتی جداگانه برای عکاسی از بچه‌ها بگذارم و همین کار را هم کردم و در یادداشتی مفصل و جدا خواهد آمد. تقریباً اولین عکسی که از بچه‌ها گرفتم این عکس بود. این عکس به درخواست خود بچه‌ها بود.

کسی که به من گفت عکس بگیر، خودش داخل عکس نیست. سه نفر بودند و اطراف موکبی مشغول بازی. یکی‌شان تا من را دید رفقایش را به صف کرد و گفت صَوِّر صَوِّر. ولی تا می‌خواستم عکس بگیرم خودش فرار می‌کرد. من که دیدم خیلی بازیگوش است سعی کردم هر طور که شده از او عکس بگیرم، مدام خودش را قائم می‌کرد و تا می‌دید که لنز را به طرفش گرفته‌ام جیم می‌شد. آخر توانستم این عکس را از او بگیرم. این هم بخشی از فیلم فرار کردنش.


دریافت مدت زمان: 25 ثانیه 

دم ظهر شده بود و خیلی خسته بودم، قیافه‌ی خسته‌ی خودم را بعد از دو روز که داخل آینه‌ی بغل یک کامیون دیدم جا خوردم. ایستادم که عکس بگیرم. عکس اوّل را که گرفتم، دیدم یک عراقی از پشت دارد به من نگاه می‌کند، شاید داشت به من می‌خندید. دیگر جمله‌ی اُصوِّر وِرد زبانم شده بود، گفتم اصور؟ و او هم آمد و کنارم ایستاد؛ عکس را گرفتم و از هم جدا شدیم. نزدیک آنجا موکبی بود که نان داغ تنوری به زائرین می‌داد. صف طولانی‌ای هم داشت، نان خیلی می‌چسبید. می‌خواستم داخل صف بایستم که همان عراقی که چند دقیقه پیش از او عکس گرفته بودم من را دید و رفت داخل موکب و یک نان داغ از تنور درآورد و داد به من.

خروجی کربلا منتظر ماشین بودیم که به کاظمین برویم، این دو جوان درخواست عکس کردند و بعدش هم خواستند که عکس را برایشان ایمیل کنم، تا ایمیلش را در آن شلوغی بگیرم همراهیانم را گم کردم و داستانی شد پیدا کردنشان، که وقت زیارت کاظمین خواهم نوشت.

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۱۸

بسم الله الـــرحمن الرحیم

 

السلامُ

علی آدم صفوة الله

...

السلامُ علیکِ

یا بنتَ

موسی بنِ

جعفر

...

یا فاطمة

اشفعی لی

فی الجنة

***

رضا کلمه به کلمه از روی زیارت‌نامه می‌خواند و پدر و مادرش هم تکرار می‌کردند. اوّلین باری بود که به قم آمده بودند. مادر همیشه برای رضا می‌گفت آخرین باری که زیارت خواهر امام رضا علیه‌السلام آمده است اوّل ازدواج‌شان بوده. مادر همیشه حضرت معصومه را خواهر امام رضا صدا می‌زد. توی دهات همه همینطوری صدا می‌زدند، آخر دهاتی که رضا و خانواده‌اش در آن زندگی می‌کردند نزدیک مشهد بود. جمعة اوّل هر ماه زیارت مشهدشان ترک نمی‌شد. مادر توی یکی از همین سفرها از امام رضا خواسته بود که رضا ملّا بشود.

رضا که طلبه شد، مادرش فکر می‌کرد که طلبة مشهد می‌شود. نگو رضا طلبة قم شد و هزار کیلومتر از خانواده دور. آخر رضا هم صدقه سری امام رضا بود، بچه دار نمی‌شدند که. بعد بیست سال با عنایت امام رضا بچه دار شدند. رضا هم برایش سخت بود. ولی آنقدر مصمم بود در طلبگی‌اش که سختی را تحمل می‌کرد ولی طاقت گریه‌های مادرش را نداشت.

اوّلین شهریه‌اش را که گرفت، نذر کرد که پولی را هر ماه کنار بگذارد تا بتواند پدر و مادرش را به زیارت بیاورد. از غذایش می‌زد، چند ماه به چند ماه به روستا نمی‌رفت تا بتواند به اندازة کافی پول پس انداز کند.

حدود یک سالی گذشت و رضا شاید دو یا سه مرتبه به روستا رفته است. مادرش گلایه دارد ولی به زبان نمی‌آورد، پدر گاهی به زبان می‌آورد ولی خیال‌شان از بابت رضا راحت است، می‌دانند که او به خاطر درسش نمی‌تواند سر بزند، دل‌شان قرص بود که خواهر امام رضا هوایش را دارد.

بالاخره رضا به آرزویش رسید، بعد یک سال، آنقدر پول جمع کرده بود که بتواند یک سفر مفصل پدر و مادرش را به قم بیاورد. این اتفاق هم افتاد. مادر وقتی این خبر را شنید گریه‌اش گرفت و فهمیده بود که رضا چقدر سختی کشیده تا این پول را جمع کند، ولی به رویش نیاورد، عوضش کلی برایش دعا کرد. پیش هر کسی که می‌نشست رضا را دعا می‌کرد که قرار است ما به زیارت خواهر امام رضا ببرد، آن هم روز میلاد حضرت زهرا سلام‌الله علیها. کلّ روستا فهمیده بودند که رضا چه کار کرده است.

سواد که نداشتند، رضا کلمه به کلمه از روی زیارت‌نامه می‌خواند و آنها هم تکرار می‌کردند.

به نام فاطمه که می‌رسند، مادر گریه‌اش بلند می‌شود و دیگر نمی‌تواند زیارت‌نامه را بخواند، می‌نشیند روی زمین چیزهایی را با خودش زمزمه می‌کند که رضا فقط یا فاطمه هایش را می‌شنود.

بعد از آن سفر، مادر دیگر خواهر امام رضا نمی‌گوید، همیشه می‌گوید حضرت فاطمه معصومه.

 

***

چه برازنده است نام فاطمه برایت.

عالِمی توصیه می‌کرد که ایشان را به نام فاطمه سلام بدهید.

* عکس: روز میلاد حضرت زهرا، در حرم حضرت فاطمه معصومه، صحن عتیق، روبروی ایوان طلا

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۲۱

یا: مـــاچ مــــاچ ماچ

من خدمت هیچ کدوم از شما سلام عرض نمی‌کنم. امیدوار نیستم که حالتون خوب نباشه.

لازم ندونستم که در مورد توافق نامة لوزان سوئیس صحبت نکنم. به همین خاطر چند تا نکته نیست که نباید بهتون نگم:

توی این توافق نامه پیشرفت خوبی نداشتیم.

ایران توافق نکرده است که تعداد سانتریفیوژها از 19000 کنونی به 6104 دستگاه نمی‌رسد، که در 10 سال گذشته تنها 5060 عدد از آن‌ها اورانیوم غنی‌سازی نخواهد کرد.

ایران موافقت نکرده است که به مدت دستکم 15 سال، ذخایر اورانیوم غنی‌نشده خود را از مقدار 10000 کلیوگرم کنونی، به 300 کیلوگرم کاهش ندهد.

ایران موافقت نکرده است که تا 15 سال هر تأسیسات غنی‌سازی تازه‌ای را بسازد.

ایران موافقت نکرده تا به مدت دستکم 15 سال در تأسیسات فردو غنی‌سازی اورانیوم انجام دهد.

ایران موافقت نکرده تا تأسیسات فردو را به نحوی تبدیل نکند که تنها برای اهداف ساخت بمب به کار گرفته نشود.

و موارد دیگه که در این وقت زیاد می‌شه صحبت کامل در موردش نکرد.

من از همة شما متنفرم، انرژی هسته‌ای حق مسلم ما نیست و برای به دست آوردنش هر کاری نمی‌کنیم. سلام

 

ماچ ماچ ماچ

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۴ ، ۲۲:۰۷

تفاوت متن توافق‌نامة وزارت خارجة ما با متنی که وزارت خارجة آمریکا روی سایتش قرار داده است، چیزی است شبیه تفاوت رفتار این آقاهه! که جلوی پرچم روسیه ایستاده و رفتاری که آقای ظریف دارد از خودش نشان می‌دهد.

یقیناً حرفی که وزیر خارجة مملکت‌مان آقای ظریف می‌زند، برای ما حجّت است و متن منتشر شده از جانب آمریکا را بی اعتبار می‌دانیم، ولی خدا کند همین باشد، نه آن چیزی که در سایت وزارت خارجة آمریکا آمده و این آقاهه به صورت تصویری آن را نشان داده است!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۵۲

روباه و زاغ - مدح و ثنا - پاورقی

صفت بیستم: دوست داشتن مدح و ثنا، و کراهت داشتن ذمّ

یعنی هر که طالب آن باشد که مدح او کنند و خوش آمد او گویند، و متنفّر باشد از اینکه: بدگویى او کنند. و این صفت، نتیجه حب جاه است. و از مُهلکات عظیمه است، زیرا هر کس که دوست دارد مدح او کنند و مى‌ترسد از مذمّت، پیوسته طالب رضاى مردم است و گفتار و کردار خود را بر وفق خواهش ایشان به عمل مى‌آورد. و به امید آنکه مدح او گویند و از ترس آنکه مذمّت او کنند مطلقا ملاحظه رضاى خالق را منظور نمى‌دارد.

پس بسا باشد که واجبات را ترک نماید و محرمات را مرتکب گردد و در امر به معروف و نهى از منکر مسامحه نماید و از حق و انصاف تعدى کند. سید انبیاء صلی الله علیه و آله فرمود که: «هرگاه ببینید کسانى را که مدح مردم را در حضور ایشان مى‌کنند خاک بر صورت ایشان بیفشانید.»

و از براى صاحب این صفت چند مرتبه است:

...

چهارم آنکه: سعى در حصول مدح نکند ولى چون کسى مدح او را کند به نشاط آید، و لیکن از این نشاط و سرور، دلگیر باشد و طالب آن باشد که خود را به مرتبه‌اى برساند که از مدح و ثنا شاد نگردد. و این شخص در مقام مجاهده است.

::. کتاب شریف معراج السعادة

***

طنز الحاقی:

فی الواقع روباه آگاه بود که زاغ، این رذیله را ندارد و کراهت دارد از مدح و ستایشش. لذا تصمیم گرفت مدح و ستایش زاغ را کند، تا زبان زاغ به گلایه باز شود.

لذا شروع کرد: پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ، نیست بالاتر از سیاهی رنگ ... . زاغ می‌خواست بگوید که ای روباه خاموش باش و گفت. گفتن همانا و پنیر از دهان افتادن همان.

فی الواقع خلاف آنچه بارها گفته‌اند، زاغ فریب خورده نیست؛ زاغ مشغول مجاهده بوده و دنیایش را فروخته تا آخرتش را به دست بیاورد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۴ ، ۲۲:۱۹