پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
محبوب ترین مطالب
-->

۸ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

::. آرزو به دل

حالا توی راه مدام خبر تصادف و چپ شدن اتوبوس‌های راهی کربلا را می‌آورند.

یعنی قسمت من هست که سالم به کربلا برسم؟
خدایا تا همین جایش هم که راه دادی ممنونت هستم.

***

یادداشت های یک سفیر (1)

یادداشت های یک سفیر (2)

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۳ ، ۲۳:۰۸

::.بیستون ـ کربلا

به کوهی کرد خسرو رهنمونش        /        که خواند هر کس اکنون بی ستونش

به حکم آنکه سنگی بود خارا           /        به سختی روی آن سنگ آشکارا

ز دعوی گاه خسرو با دلی خوش       /        روان شد کوهکن چون کوه آتش

بر آن کوه کمرکش رفت چون باد     /        کمر دربست و زخم تیشه بگشاد

نخست آزرم آن کرسی نگهداشت     /        بر او تمثال‌های نغز بنگاشت

به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ  /        چنان بر زد که مانی نقش ارژنگ

 ***

به بیستون که رسیدم، نشستم و خیره به این کوه، به فرهاد فکر کردم و به مسیری که می‌روم. اگر وسط کار فرهاد بی خیال ماجرا شده بود و تراشیدن کوه را رها می‌کرد هیچ‌کس ایرادی بهش وارد نمی‌کرد، ولی تا آخر ماجرا دست از کندن کوه برنداشت، البته آخر ماجرا مرگش بود.

به دست‌های فرهاد فکر می‌کنم و به پاهایم نگاه، می‌اندیشم که می‌توانم یا نه؟

کاش از بیستون رد نمی‌شدیم. کاش مسیر کربلا از بیستون عبور نمی‌کرد. نمی‌توانم فرهاد باشم؛ می‌توانم؟!

***

قبل از اینکه به بیستون برسم را از قلم انداختم. به قم که برگشتم، قرار شد به ساوه بروم. من و 12 نفر دیگر قرار بود در ساوه به کاروان ملحق بشویم.

به ساوه رسیدیم و متوجه شدیم اتوبوس‌ها به تعداد همه‌ی 13 نفر صندلی خالی ندارد، یعنی قرار بوده که داشته باشد ولی حالا ندارد. به فکر خوابیدن در کف اتوبوس بودیم که مینی بوسی چندقدم بعد از ما نگه داشت و راننده‌اش پیاده شد. گفت: من می‌رم مهران، اگه تشریف میارید بریم، هزینه‌ای هم نداره.

اسمش رضا بود، ما صدایش می‌کردیم آقارضا. راننده‌ی مینی‌بوس بود و عجیب آدمی دل‌پاک. خودش و سه چهار نفر دیگر در مینی‌بوس بودند و راهی مهران، برای زیارت اربعین. داخل مینی‌بوس از سرما یخ زدیم، ولی وقتی به این فکر می‌کردم که چطور زائر امام حسین علیه‌السلام به مقصد می‌رسد، یعنی می‌رسانندش، گرم می‌شدم.

اینکه کی می‌رسم و به کجا می‌رسم برایم مهم است، ولی اینکه چطوری می‌رسم یا چطوری می‌رسانندم مهم‌تر است.

***

یادداشت های یک سفیر (1)

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۸ آذر ۹۳ ، ۱۲:۳۶

22 ساله که بودم، احادیث سنّ 40 سالگی را زیاد می‌خواندم. فکر می‌کردم فرصت زیادی دارم تا 40 سالگی. یک از آن احادیث این بود:

«چنانچه شخصی به سنّ چهل برسد و بسوی خدا بازگشت ننماید، شیطان پیشانی او را مسح نماید و گوید: پدرم فدای تو باد که دیگر رستگار نخواهی شد!»

این‌روزها به 22 سالگی‌ام فکر می‌کنم، به زمانی که دنبال فرصت بودم در احادیث 40 سالگی، فرصت شروع دوباره. حالا هر چه می‌گردم می‌بینم هیچ فرصتی برای بالای 40 سال نیست، یعنی هست ولی اینطوری:

«بنده تا سنّ چهل سالگی مورد عفو و مغفرت پروردگار است؛ و زمانی که به این سنّ رسید خدای متعال به دو ملک رقیب و عتید که موکّل بر اعمال و کردار او هستند وحی می‌فرستد: من به تحقیق به بنده‌ام عمر کافی جهت کسب معرفت و بلوغ عقلی عنایت کردم، از این پس دیگر او در کردار و اعمالش رها و آزاد نیست، بر او سخت گیرید و هر آنچه از او سر می‌زند کم یا بسیار دقیقاً ثبت و ضبط نمائید!»

کاش به همان 22 سالگی‌ام برمی‌گشتم.

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۷ آذر ۹۳ ، ۱۵:۲۳

::. پشت به حرم

مسیر حرکتم به سمت کربلا اینطوری بود: قم، سبزوار، مهران. یعنی قرار بود به سبزوار بروم و به کاروان محلق بشوم و راهی مرز. ولی مرکب‌مان در این بیابان برهوت خراب شد.

چند ساعتی در این جاده معطل بودیم، آخر هنوز جاده قم ـ گرمسار افتتاح نشده است و خالی از هرگونه مراکز خدماتی است.

از فرصت استفاده کردم و همبازی این دو همسفر کوچکم شدم.

آخرِ سر هم این شاهکار معماری را تقدیم به این بیابان خسیس و تنگ‌نظر کردیم.

کم کم هوا سرد شد. شروع کردم به جمع کردن هیزم. حدود 100 متر بالا از ما این آقا بود که نگهبان ماشین آسفالت‌کوبی بود. به خودم که آمدم دیدم دسته‌ای هیزم زیر بغلش است و به طرف من می‌آید. گفت این‌ها را بگیرید بچه‌ها سرما نخورند.

مسیر سفر کربلا تغییر کرد. برگشتیم به قم. قرار شد کاروان از شهر ساوه عبور کند و ما هم در ساوه به آنها ملحق شویم.

سفر از آنجا شروع می‌شود که ... دارند به کجا می‌برند مرا این جاده‌ها؟!

چرا به مقصد نمی‌رسم؟!

 

***

یادداشت های یک سفیر (2)

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۵ آذر ۹۳ ، ۱۵:۵۳

اینجا کاظمین است و من در چند مترى حرم جوادین علیهما السلام, در منزل یک عراقى مهمانم.

امروز راهى مرزم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۳ آذر ۹۳ ، ۰۵:۳۰

اینکه بین راه اینترنت پیدا کنی تا وبلاگت را به روز کنی و نظراتت را چک، تقریبا چیز محالی است.

ولی به عمود 285 که می رسی هشدار وایرلس گوشی ات روشن می شود، دور و برت را که نگاه می کنی تازه می فهمی که اینجا موکب بزرگ بچه های ایران است، موکب شباب خمینی.

حال و هوای این موکب خیلی فرق دارد، آن هم به خاطر همه ویژگی هایش که موکب های عراقی ندارد.

تفاوتش نه به خاطر اینترنتش است، حال و هوای اینجا حال و هوای جبهه و جنگ است، شعاری حرف زدم می دانم، ولی وقتی کل عراق را راه می روی و به زحمت عکس یک یا دو شهید مدافع و مقاومت را می بینی، با دیدن این موکب حالت عوض می شود. حالا درست است که اینجا مثل عراقی های دوست داشتنی، التماست نمی کنند و کسی به زور غذا به دستت نمی دهد. درست است که به زور جورابت را در نمی آورند و نمی شورند.

اینجا راستی تئاتر هم برگزار می شود و کلی کار فرهنگی دیگر که یک فرهنگ و یک انقلاب را در بین بیش از 20 میلیون زائر منتشر می کند.

راستی یک ویژگی دیگری هم دارد، حالی که در هر موکب ایرانی دیگری هم به من دست داد، مثلا موکبی که چای ایرانی می داد، گل گاوزبان، چای البالو اویشن و ...، یا موکبی که نان بربری تازه و داغ می داد.

همه این ها را که می بینی میتوانی سرت را بالا بگیری و با عزت شیعه بودنت را داد بزنی. منظورم را که می فهمید?

این یعنی گوش دنیا را کر کردن، یا نه، شاید یعنی ...

***

شاید با ربط:

طلبه ای ارژانتینی که در ایران درس می خواند، می گفت من فقط با خواندن و ترجمه کردن قرآن در سراسر دنیا، کلی آدم را مسلمان کرده ام.

راهی ام و باید از این موکب بروم، این نوشته یقینا ویرایش میخواهد، و بازنویسی...

به یادتان هستم. دعا کنید پایم به کربلا برسد، میترسم، خیلی ...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۷ آذر ۹۳ ، ۱۵:۱۰

می‌دانم از وقتی شنیده‌اید مسافرم،

با حوادث راحت‌تر کنار می‌آیید.

به روی خودتان نمی‌آورید و اخم نمی‌کنید.

حتّی این درد آخری‌تان را که خیلی هم وخیم بود،

از من پنهان کردید این چند روزه.

ولی نه.

التماسم نکنید.

شما نمی‌توانید.

خواهش می‌کنم اینطوری نگاهم نکنید.

بگذارید همینجا خداحافظی کنیم،

سفر آخرتان نباید آنجا باشد.

رفیق نیمه‌راه می‌شوید.

خدانگهدار

***

+ مسافرم، مسافر هم مجنونه،‌مخصوصا مسافر کربلا/پیاده روی اربعین

+ حلالم کنید

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۳ ، ۲۱:۵۰

اصلاً فهمِ من از دیپلماسی به اندازه‌ی هویج؛

ولی تو را به جان عزیزت، توقع نداشته باش خنده‌هایت را بفهمم؛

توقع نداشته باش، وقتی این‌طوری می‌خندی،

دلم قرص شود، دلم محکم شود.

اجازه بده دلم هُرّی بریزد و خالی شود.

اجازه بده دست به کمرم بگیرم و بلند شوم از مقابل تلویزیون، وقتی صحبت‌های زنده‌ی جان کری را شبکه‌ی خبر پخش می‌کند.

اصلاً فهم من از دیپلماسی و روابط خارجه به اندازه‌ی هویج.

ولی مثل سکوت این روزهایت،

به عکاسان بگو:

«لطفا عکس نگیرید

این خنده‌ها را مردم ایران نباید ببینند،

من در حال خنده‌ی دیپلماسی هستم.»

محمدجواد جان

وزیر امور خارجه‌ی کشوری هستی که مردمش، شأن نزول آیه‌ی «اشداء علی الکفار رحماء بیهنم» را در کودکی آموخته‌اند.

***

هسته‌ای را تعطیل کن،

اموال بلوکه شده‌مان را محصورتر و بلوکه‌تر کن،

تحریم‌ها را صد برابر کن،

ولی جلوی کفّار نخند.

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۳ ، ۱۶:۵۸