پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
محبوب ترین مطالب
-->

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

آیا از زنگ آخر می‌ترسید؟

همیشه هنگام خروج از مدرسه تعدادی از بچه‌ها در کمین شما هستند؟!

دیگر نگران نباشید.

در مدرسه گلان و بلبلان ثبت‌نام کنید.

در این مدرسه دیگر زنگ آخر نداریم!

***

اوّل مهر رو به همه‌ی رفوزه‌ها تسلیت عرض می‌کنم.

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۳۶

وقتی دسک‌تاپت شلوغ بشود، وقتی هر فایل و فولدری، بی هوا توی دسک‌تاپت جا خوش کند آشفته می‌شوی، پریشان می‌شوی.

حتی اگر کلیک راستی کنی و گزینه‌ی show desktop icons را غیر فعّال کنی، باز چیزی تغییر نمی‌کند، درست است که همه‌ی شلوغی از بین می‌رود و آن وقت یک دسک‌تاپ خالی خالی داری، ولی خالی نیست، مثلاً وقتی رایانه‌ات را روشن می‌کنی سرعت بالا آمدنش را پایین می‌آورد، با اینکه دسک‌تاپت خالی‌ست ظاهراً. رایانه‌ات دیر شیرفهم می‌شود، وقتی روشنش کنی.

دلِ من هم همین است وضعش. دیر شیرفهم می‌شود که کجا و کی، چه خبر است و باید چه کار کند! دیر به خودش می‌آید که کار درست چیست و کار غلط کدام! حتّی گزینه‌ی show desktop icons را هم غیرفعّال کرده‌ام، اصلاً در شهر شهره به خوبی و پاکی و صداقت و صفای باطن و ... شده‌ام به خاطر این گزینه. ولی هنوز سنگینم، دیر لود می‌شوم، و وقتی که لود می‌شوم دیگر کار از کار گذشته است. هر کس و ناکسی، هر چیز مربوط و نامربوطی جا خوش کرده بر صفحه‌ی دلم. همه بر اساس sort by name در کنار هم قرار گرفته‌اند، مسخره است!

باز صد رحمت به دسک‌تاپم، اینقدر شعورش می‌کشد که گزینه‌ی group by item type را گذاشته تا حداقل کمی سره از ناسره مشخص شود. آدم بفهمد فایل‌های تصویری کجا هستند، صوتی، متنی و ...

ولی این دل صاب‌مرده! همین قدر هم ندارد، شده است کاروان‌سرا این دل.

***

بار چندمش را نمی‌دانم، ولی زیاد این کار را کرده‌ام، خدا را شکر در استفاده از این دستور محدودیّت ندارم:

Run cmd and type:

format C:/ FS:NTFS

 

۲۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۰۸:۴۱
قربون کبوترای حرمت امام رضا
قربون این همه لطف و کرمت امام رضا
...
دوست دارم صدات کنم
تو هم منو صدا کنی...
دوست دارم نگات کنم
تو هم منو نگاه کنی...

***

فقط همین.
با این شعر بزرگ شده ام.
میلادش مبارک.
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۵۷

انگش‌هایم خشک شده‌اند، انگشت را اشتباه نوشتم. انگشت‌هایم خشک شده‌اند. همانطور که زمانی از فرط نوشتن خشک می‌شدند، این روزها از فرط ننوشتن خشک شده‌اند. بوی گندیدگی گرفته‌است، ذهنم. از بس راکد مانده این روزها. حتّی به طور بی‌سابقه‌ای این روزها سوژه به ذهنم می‌آمد ولی ننوشتم‌شان. العالم لا یعمل بعلمه شده‌ام، همیشه توصیه می‌کردم که در نوشتن امروز و فردا نکنید[1] ولی این روزها، اصلاً به نوشتن‌شان فکر نمی‌کنم چه برسد به امروز و فردا کردنشان.

آخ که دلم لک زده برای آن روزهایی که می‌نوشتم و می‌نوشتم و می‌نوشتم. با خودم شرط می‌بستم که امروز باید 3000 کلمه بنویسم و می نوشتم.

همیشه از کوتاه نویسی بد می‌گفتم، ولی به شدّت این روزها کوتاه نویس و خلاصه نویس شده‌ام. حال و حوصله‌ی طول و تفصیل را ندارم. اصلاً همین حرف‌هایی که الآن می‌زنم برای کیست؟ ول کن. این حرف‌ها برای هیچ کس مهم نیست و این‌که مهم نیست اصلاً مهم نیست، روزی که وبلاگ‌دار شدم، مصادف بود با روزهایی که یک گوش مفت پیدا کرده بودم برای نوشته‌هایم، حالا هم غصه‌ای ندارم برای این‌که مخاطب این حرف‌ها کیست، هنوز همان گوش مفت را دارم که این حرف‌ها را برایش بزنم.

هر چه قدر فکر می‌کنم مبدأ و شروع این روز‌ها را پیدا کنم، فایده‌ای ندارد، نمی‌دانم این‌روزها شروعش از چه روزی بود، یا چه شبی. حتّی این‌روزها پشت سر هم، هم نبودند گاهی این روزها بودند، و گاهی آن روزها، آن روزهای ... .

قبل‌تر، یعنی همان آن روزها، وقتی که وبلاگ گوش بود برای حرف‌هایم، مراعات مخاطب‌هایی که مهمان یک یا دو شبه بودند را نمی‌کردم، می‌نوشتم فقط برای وبلاگم. و البته وبلاگ را یک نماینده می‌دانستم و البته می‌دانم.

و گرنه از این خزعبلات هنر برای هنر و وبلاگ برای وبلاگ و ... به حالت تهوع دست می‌دهم!

بله می‌گفتم وبلاگ نماینده بود، نماینده‌ای از یک جامعه، از چندین قشر، از چندین تفکر، از چند قومیت، از چندین مذهب، از چندین شغل. وبلاگ نماینده هست ولی من گاهی فراموشش می‌کردم.

وبلاگ آنقدر بزرگ هست که مردمش حتّی کسانی هستند که وبلاگ را نمی‌شناسند، حتّی اینترنت را، حتّی‌تر نوشتن را. ولی مردم وبلاگ هستند، و طبیعتاً مخاطب اصلی نوشته‌هایم.

وبلاگ مثل روستاست، اشتباه نکنید، دهکده‌ی جهانی و این مزخرفات را نمی‌گویم.

مثل روستاست، مردمش دهاتی‌اند، ساده‌اند، روشن‌اند، پاک‌اند، زلالند، صمیمی‌اند، رک‌اند، محکم‌اند، شوخ‌اند، فهمیده‌اند، عالم‌اند.

این نوشته قرار بود بیش از این‌ها باشد، شاید ادامه داشت، شاید ...

پیشاپیش از اشکالات متنی هم عذرخواهی نمی‌کنم، این متن غیر قابل ویرایش است.

این عکس هم، خودم هستم و خرَم، که در وبلاگ سیر می کنیم.



[1] فکر کنم بعدها این توصیه‌ی من را در کتاب 28 اشتباه نویسندگان، چاپ کردند، شاید هم اوّل چاپ کردند بعد من توصیه کردم!

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۳۲

عجالتا مشغول قالب‌تکانی هستم، لذا از تغییرات و نابسامانی‌های احتمالی عذر می‌خوام. در حال حاضر اگه نظری در همین شکل فعلی دارید ممنون می‌شم بگید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۵۷

گاوش را فروخت

با پولش گاو آهن خرید

خودش و زن و بچه‌اش

شدند گاو

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۴۷


صدای دردهایم، شهر را پر کرده است

این روزها

پیامک‌های تبلیغی

از بیمارستان و درمانگاه‌ها

زیاد برایم می‌آید

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۱۹

دوباره چند روزی بود که من و بابام تنها بودیم، مامان و داداش‌ها نبودن.

غیر از املتی که هر وعده می‌خوردیم، گاهی تصمیم می‌گرفتیم دست به ابتکار بزنیم و یه غذای جدید بخوریم. مثلاً یه بار گوجه رو رنده می‌کردیم و املت درست می‌کردیم، یه بار گوجه رو قطعه قطعه می‌کردیم و املت درست می‌کردیم. یه بار هم گوجه رو حلقه حلقه می‌کردیم و املت درست می‌کردیم. تازه این موقع پخت بود. یه بار با ماست می‌خوردیم، یه بار با ترشی، یه بار هم با هیچی.

ولی بالاخره من جسارت به خرج دادم و تصمیم گرفتم کوکو درست کنم. دستور پختش رو توی اینترنت خوندم و شروع کردم به درست کردن. همه چیز درست بود، ولی نمی‌دونم چرا نتیجه‌ی خوبی نداد. نتیجه شد این عکسی که می‌بینین.

همین‌طور که داشتم از شاهکار هنری‌م عکس می‌گرفتم، تلویزیون تبلیغی پخش کرد که سریع خودم رو رسوندم پای تلویزیون.

«آیا از چسبیدن غذا به ته ماهیتابه خسته شده‌اید؟ آیا دیگر از آشپزی لذّت نمی‌برید؟» اینجا که این رو گفت دقیقاً تصویری از همین کوکوی من رو نشون داد که طرف داره باهاش کشتی می‌گیره تا از ته ماهیتابه جداش کنه.

«نگران نباشید، با ظروف "هرگز نچسب" غذا هرگز نمی‌چسبد» خیالم راحت شد که از آشپزی من نبوده که غذا بد شده، از ظرفش بوده.

ولی خداییش اگه آشپز خوبی نمی‌شم (البته به خاطر نبودن ظروف "هرگز نچسب") ولی مدیر بحران خوبی می‌شم. یعنی چی؟!

ببینید بارها شده که شما آشپزی می‌کنید و غذاتون خراب میشه؟ آیا از این وضع خسته شده‌اید؟ آیا دیگر نمی‌خواهید که اینطور باشد؟ کافیه که ...

ببخشید این پیام‌ها واسه آدم حواس نمی‌ذاره، بله، می‌گفتم بارها شده که برنج‌تون خمیر می‌شه، یا مثل این کوکوی ما له و لَوَرده. این جا شما باید بتونین همین محصول ناقص رو طوری به اهل سفره قالب کنین (یعنی مُجابشون کنین بخورنن) که تا ته ظرف رو هم انگشت بکشن. حالا چجوری؟ کافیه یه پیامک خالی به هر شماره‌ای که دلتون می‌خواد بفرستین و منتظر باشین. این‌ها از اسرار منه،‌ نمی‌تونم بگم، فقط بدونین اون روز بابام سر سفره، به داشتن بچه‌ای مثل من افتخار می‌کرد در حد بوندس‌لیگا.

   

پیازداغِ این یادداشت کمی زیاد شده، البته.

 

 ***

مواد لازم برای خورشت فسنجان!

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۰۳