پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
محبوب ترین مطالب
-->

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

بچه‌تر از حالا که بودم(دوران ابتدایی) امتحانات آخر سال که تمام می‌شد، با کتاب به مثابه‌ی یک دشمن خونی برخورد می‌کردم. فکر کنم همه‌مان همینطور بودیم، از مدرسه که برمی‌گشتم، تمام کوچه پر بود از برگه‌های کتاب که بچه‌های مشتاق علم و تحصیل در کوچه ریخته بودند.

یعنی شدت علاقه‌مان به تحصیل اینقدر بود!

***

به هیچ وجه به اینکه من ایّام امتحاناتم هست، ربط ندارد، فکر بی‌جا نکنید!

 

 اینجا رو هم حتماً ببینید

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۳۰

روایات را زیاد خوانده‌ام. داستان‌های حقیقی را هم زیاد شنیده‌ام. از وضع خودم هم به خوبی مطّلعم.

وضع خودم را خوب می‌دانم. خیلی خوب. ویژگی‌های یک منتظر را هم خوب می‌دانم.

ویژگی‌های دوران پیش از ظهور را هم خوب می‌دانم.

البته به وضع خودم آگاه‌ترم.

با این همه منتظر نیستم، فقط می‌دانم که باید کسی ... نه حتّی می‌دانم درست نیست که فکر کنم حتماً یکی باید بیاید تا ما درست شویم؛

یعنی می‌دانم این‌که فقط بنشینی و مدام بگویی آقا کجایی و کی میایی و منتظرت هستم، اشتباه است. البته فقط.

می‌دانم وضع خودم را.

خورشید پشت ابر بودنشان را هم می‌دانم، پس می‌دانم که نباید دست روی دست بگذارم تا ظهور، هم الآن هم می‌شود که روشن شوم.

نه این‌که دیگر دعا نکنم، نه، می‌دانم که برای ظهورش باید زیاد دعا کنم.

البته به وضع خودم آگاهم.

منتظر نیستم، منتظر، مثل تشنه‌ای که در بیابان آب می‌طلبد، گفتم که به وضع خودم آگاهم.

ولی شاید مثل غریقی که وسط اقیانوس روی پاره چوبی شناور است و امیدش فقط به خداست، هنگام غرق شدن‌هایم امیدم به حجتش است، بعد از خودش.

ولی می‌ترسم به خیال اینکه لب ساحل نشسته‌ام، وقتی به خودم بیایم که دور و برم را تا زیر پاهایم آب گرفته است، می‌دانی که؟ به وضع خودم آگاهم.

 

هرچند که خسته‌ایم از این حال نیا!

شرمنده اگر ندارد اشکال نیا!

ما خطّ تمام نامه‌هامان کوفی‌ست

آقای گلم زبان من لال نیا!

  

موجی‌های دیگر:

من الغریب الی الحبیب (سرگذر)

دعوتنامه برای آقایمان... (دربست)

برسد به دست آقا (مثبت منفی)

فکس نامه (ضربدر)

ته برگ

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۰۰

زیر همه‌ی سنگ‌های شهر را، گشته‌ام؛

نیست که نیست.

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۰۷ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۳۴

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۲ ۰۵ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۲۱

5 باری تماس گرفته بود، نتوانسته‌بودم جوابش را بدهم. شب زنگ زد و جواب دادم و توضیح که: «صبح نتونستم جواب بدم، امری هست در خدمتم.»

کلی در مورد برنامه‌ای که برای اجتماع طلبه‌های شهر قرار بود برگزار بشود توضیح داد و گفت: «برای این‌که بتونیم اطلاعاتی از طلبه‌ها و تخصص‌هاشون داشته باشیم، نیازه فرمی طراحی بشه و روز مراسم طلبه‌ها پُرِش کنن. دوستان هم که گفتن شما تخصص دارین در این زمینه، می‌خواستیم زحمتش رو به شما بدیم.»

من که کار را جدّی گرفته بودم، و خوشحال از این‌که چه عجب! فکری به سرشان زده‌است، گفتم: «خب مشکلی نیست، چه اطلاعات و پارامترهایی مد نظرتون هست که توی فرم بیاد و آیا تحلیل فرم رو بر اساس تمام تخصص‌های مربوط می‌خواین یا رشته‌ی خاصی مد نظرتونه؟!»

گفت: «نه، ما فقط می‌خواستیم از این فرم یه نام و نام خانوادگی و شماره تلفن و آدرس در بیاد، گفتیم شما تخصص دارین مزاحمتون بشیم.»

چند لحظه سکوت کردم و به همه‌ی تخصص‌هایی که من دارم و بقیّه ندارند فکر کردم؟!

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲ ۰۲ خرداد ۹۳ ، ۱۰:۲۰