پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
محبوب ترین مطالب
-->

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

حس مسئولیت پذیری و اداین دین به ارزش‌هایشان گل می‌کند و تصمیم می‌گیرند کاری بکنند.

در مرحلة اوّل فقط تصمیم می‌گیرند که کاری بکنند؛ چه کاری‌اش را تصمیم نمی‌گیرند؛ بعد به حسب اتفاق، موضوعی به تورشان می‌خورد و می‌گویند که ما خَلق شده‌ایم و پا به این دنیا گذاشته‌ایم که تمام وقت و هزینه‌مان را برای این موضوع هزینه کنیم.

مثلاً فرض کنید تصمیم می‌گیرند برای فلان شهید با فلان ویژگی خاصی که دارد یادواره بگیرند، مثلاً شهیدی دانش‌آموز؛ بعد وسط کار متوجه می‌شوند که عجب، چه شهید والامقامی است و عجب کراماتی و خاطراتی و ...، به این فکر می‌رسند که این شهید جان می‌دهد برای ساخت یک مستند. خب تا اینجایش تصمیم بر این شد که یک مستند بسازند، حالا چه مستندی؟! مستندی داستانی، مستندی بلند، مستندی ترکیبی، حتی به فکرشان هم می‌رسد که فیلم بسازند.

خب فکرشان را به کار می‌اندازند و فکر می‌کنند و می‌گویند برای ساخت یک مستند باید فیلم گرفت، دوربینی را برمی‌دارند و به هرجا و هر سوراخی که ربطی به این شهید پیدا بکند سر می‌زنند.

خب حالا که داریم مستند می‌سازیم مثلاً از هم‌رزم شهید چه باید بپرسیم؟

شروع می‌کنند به نوشتن سوالات مصاحبه

خب از شهید برایمان بگویید

انگیزه‌شان از شهادت چه بود؟[1]

چی شد که شهید شدند؟

اهل نماز شب هم بودند؟

خاطره‌ای از شب عملیات برایمان بگویید.

از رشادت‌هایش بگویید.

 

نزدیک ایام شهادت شهید که می‌شود تازه یادشان می‌افتد چه خوب است یادواره‌ای که قرار بود برپا کنیم را در همین ایام برگزار کنیم. پس بی خیال مستند و فیلم‌برداری می‌شوند و می‌روند برای هماهنگی امور یادواره حرکتی بکنند.

هرچه با خودشان فکر می‌کنند می‌بینند اگر بودجه‌ای از سپاه و ... بخواهیم بگیریم، به کت مسئولان نمی‌رود که بودجة یادواره خرج یک شهید غیر معروف شود، حالا پس چون بودجه نمی‌دهند باید چه کار کنیم؟ موضوع یادواره را بزرگ‌تر می‌کنیم، مثلاً می‌گوییم یادواره‌ای برای سرداران شهید منطقة فلان که در ضمنش به شهید مورد نظرمان هم می‌پردازیم.

خلاصه از مجری توانای کشوری دعوت می‌کنند و 5 هزار نفر مهمان و فلان سخنران و چند تا فیلم و کلیپ از آقا و شهید آوینی و چندین میلیون بودجة سپاه و دولتی و ... با کمتر از پر کاهی تاثیر گذاری.

صدای صلوات‌های قرّای داخل سالن بدجور آزارم می‌دهد.

کاملاً بی ربط:

+ کاری که بخواهد ضعیف انجام شود، بهتر است که اصلاً انجام نشود.

+ گاهی خوشحالم از این‌که مخاطبان حرف‌هایم مخاطبان وبلاگم نیستند و البته گاهی هم ناراحت.

+ عکس تزئینی نیست.

+ مجبور نبودید(نیستید) که بخوانید، اختیار دارید لطفاً از این طرف



[1] در اسناد شهیدی،‌که در بنیاد شهید بایگانی شده بود و خاک می‌خورد این را خواندم:

مصاحبه کننده: انگیزة فرزندتان از شهادت چه بود؟!

مادر(روستایی) شهید: راستش انگیزه‌اش رو نمی‌دونم، اصلا انگیزه نداشت، شهادت رو دوست داشت، رفت شهید شد.

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۱۳

- امروز در خدمت مهمان عزیزی هستیم که در مورد دستاوردهای انقلاب اسلامی ایران برای ما سخن خواهد گفت.

آقای ارجمند سلام عرض می‌کنم.

- سلام به شما و خدمت شنوندگان عزیز.

- مستقیم می‌رم سر اصل مطلب، بعد از 30 سال اگر بخواهیم از تاثیر انقلاب در جامعه بگوییم و تفاوت‌هایش با قبل از انقلاب، از کجا باید شروع کنیم.

- اگر بخواهیم از تفاوت‌های انقلاب بگوییم باید در چند موضوع این بحث را باز کنیم.

تفاوت اوّل در قدرت علمی است؛ شما اگر نگاهی به گذشته و قبل از انقلاب بکنید، خواهید دید که مدام به ما گفته می‌شد که نمی‌توانید و باید از روسیه بیاوریم و باید از آلمان بیاوریم و ما را چه به این غلط‌ها و ...

امّا امروزه، نه تنها ما می‌توانیم بلکه باور این‌که می‌توانیم هم در سراسر کشور پراکنده است.

- می‌توانید برای ما مثالی هم بزنید.

- بله، مثلا همین هواپیماهای بدون سرنشین؛ اوّل که آنها را گرفتیم گفتند الکی است و بلوف می‌زنید، بعد هم التماس کردند که پسش بدهید، امّا حالا جوانان این مرز و بوم، توانستند خط تولید آن را راه اندازی کنند، حتّی پیشرفته‌تر از نسخة اصلی.

الآن ما هواپیماهای بدون سرنشینی داریم با کیفیت فیلم‌برداری فول اچ دی و 3 بعدی، با قابلیت فیلم‌برداری از هر منطقه‌ای و مکانی، ما حتی سفارشات فیلم‌برداری از مجالس و عروسی‌ها را هم در دستور کار قرار داده‌ایم،‌ که برای مجالس زنانه، توسط اپراتور بانو انجام می‌گیرد.

- همکارانم اشاره می‌کنند خیلی از شنوندگان دارند تماس می‌گیرند و سفارش فیلم‌برداری از مجالس دارند.

- متقاضیان عزیز می‌توانند به این آدرس مراجعه کنند.  Pahbadticket.com


***

پ ن:

+ خدایا خودت بهم رحم کن!

+ مرگ بر آمریکا همیشه شعار ما بوده است!

+ این هم مورد دیگری از قدرت علمی ما

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۱۹

خواب دیدم ... خوابم از کجا شروع شد را یادم نیست،

یادم است که با چند نفر در جایی مثل کوپه‌ی قطار، در حال بحث کردن در مورد مکانی در روستای پدر و مادری‌ام، بودیم.

بعد صحنه خواب عوض شد و من در روستا بودم و در حال بیرون رفتن از روستا، داشتم به سمت کوه‌های اطراف روستا می‌رفتم، در دامنه‌ی کوه هم چند نفری را دیدم که می‌دانستم که هستند و چه کار می‌کنند.

طلبه‌ای بود که فکر کنم از نزدیکانم بود، و تمام دانش‌آموزان روستا که نزدیک 10 نفر بودند را جمع کرده بود و ظاهراً به گردشی رفته بودند، در خواب این را می‌دانستم که طلبه وظیفه‌ی تبلیغی‌اش را انجام می‌داد.

در حالی که داشتم بیابان را پیاده می‌رفتم، این صحنه را خوب یادم است که نگاهی به زمین داشتم و خار و خاشاک آن، و بعد انگار ذوق مرگ شده بودم از اینکه در این بیابان هستم،‌ و بیشتر ذوق کرده بودم وقتی آن طلبه را دیده بودم که همه‌ی دنیا را ول کرده و آمده چسبیده به این نقطه و این چند دانش‌آموز.

این که آن طلبه خودم بودم یا کسی دیگر را نمی‌دانم، فقط گاهی دنبالش بودم و گاهی احساس می‌کردم که خودم با آن بچه‌ها هستم، ‌البته بیشتر احساس می‌کردم که کسی دیگر است.

شب شده بود.

این تکه‌ی خوابم خش داشت، ولی تصویر مبهمی دارم از اینکه آدم تک و تنهایی بودم داخل روستا، حتی فکر کنم داخل یک چهار دیواری کوچک پناه گرفته بودم.

تصویر اولی که از روستا در شب یادم است، این است که مثل آواره‌ها از روستا زدم بیرون، روستا کنار جاده بود، با فاصله‌ای نسبتاً کم، سرگردان و آواره راه می‌رفتم؛

تصویر بعدی که از شب دارم، این است که مریض بودم، شاید مریضی‌ام شبیه اعتیادی یا چیزی شبیه این بود، دوباره از روستا زده بودم بیرون، هر دو بار، از یک طرف روستا زده بودم بیرون، و انگار روستا را دور می‌زدم و سرجایم بر می‌گشتم،

می‌خواستم از نیمه‌ی راه برگردم که گفتم بگذار از همین راه بروم، ‌هم نماز صبحم را در مسجد می‌خوانم، هم اگر از آن طرف روستا برگردم داروخانه هست و من دارو برای دردم می‌گیرم و خوب می‌شوم.

این قسمت‌هایش را در خواب خیلی خسته بودم، به سمت مسجد که می‌رفتم سمت راستم جاده بود و سمت چپم روستا، صدای پیرمرد و پیرزنی را سمت جاده شنیدم که مشغول نماز خواندن شده بودند، کنار ماشین‌شان، مسافر بودند، و در دل تاریکی نوری از سمت‌شان می‌آمد، نمی‌دانم چرا با اینکه مسجد آن طرف جاده بود، نیامده بودند، در مسجد نماز بخوانند، رفتم داخل مسجد، آن بچه‌ها و آن طلبه هم بودند، پشت سرش و در کنار آن بچه‌ها نمازم را خواندم.

بیدار شدم، ساعت 11 و 30 دقیقه شب بود، ساعت 9 و نیم خوابیده بودم، و قرار بود بیدار شوم و تا صبح درس بخوانم، برای امتحان فردا صبحم.

لب تابم را روشن کردم تا خوابم را بنویسم، وقتی آن بیابان و لذت تنهایی و نبود هیچ وسیله‌ی ارتباطی و آن طلبه و آن چند دانش‌آموز و ... یادم آمد و حالا این لب‌تاب و اینترنت و ... در مقابلم، می‌خواستم گریه کنم؛

گاهی احساس می‌کنم، ما محکوم شده‌ایم به تکنولوژی.

خدایا شکرت که به یک روز نکشید، و حداقل خواب آرزویم را نشانم دادی، حداقل می‌توانم خوابش را ببینم.

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۱۳

عجالتاً فقط بدانید که این‌روزها، بدجور دچار خودسانسوری شده‌ام ...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۵

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۱۰:۰۸

سبد کالا خیلی سنگین است

پدرم وقتی با سبد کالا به خانه آمد خسته بود

مادرم مثل همیشه برای رفع خستگی پدر

اوّل چای نیاورد

اوّل با پدر در آشپزخانه پچ پچ کرد

بعد هم چای آورد

چای پدر سرد شد

مادر عوضش کرد

فکر می‌کردم پدرم خیلی زور دارد

آخر وقتی رفتم سبد کالا را بلند کردم

وزنش اندازه‌ی یک جعبه‌ی سیب بود

برای من که سنگین نبود

نمی‌دانم چرا

سبد کالا

برای پدرم سنگین بود

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۳۹

امروز جلسه‌ی هفتگی طنز بودم و بچه‌های کلاس یکی یکی مشغول خواندن آثارشان بودند.

نوبت یکی از اهالی تازه‌وارد جلسه رسید که نمی‌شناختمش و تا حالا به جلسات نیامده بود.

یادداشتش که شروع شد، اوّل احساس کردم که مشابه این مطلب را جای دیگری هم خوانده‌ام و موضوعِ تکراری‌ای است، خودم را آماده کرده بودم که موقع نقد به این مطلب اشاره کنم که موضوعی کلیشه‌ای انتخاب کرده‌اید.

پیش‌تر که رفت دیدم نه، این مطلب خیلی برایم آشناست مثل این‌که دقیقاً همین مطلب را جایی خوانده‌ام؛ تازه یادم آمد که این مطلب را کجا خوانده‌ام، در وبلاگی که در لیست پیوندهای وبلاگم است. اوّل با خودم گفتم: "بابا این دیگه کیه! طرف برداشته مطلب یکی دیگرو دزدیده و آورده توی همچین جلسه‌ی ادبی‌ای داره به اسم خودش می‌خونه!"

مانده بودم در برابر همچنین فاجعه‌ی ادبی‌ای چه عکس‌العملی باید داشته باشم؟!

اوّل تصمیم گرفتم رسوا کنم طرف را در جمع، که آهای دوستان، شما شاهد یک جنایت ادبی هستید و از این‌جور حرف‌ها.

در همین فکرهای نجات جامعه ادبی بودم که از فضای کلاس و برخورد اهالی کلاس متوجه شدم که طرف خودش همان صاحب وبلاگی است که مطلبش را در وبلاگش خوانده‌ام.

هیچی دیگر، بعدش سیگارم را خاموش کردم و چمدانم را برداشتم و در افق گم شدم.

 

+ البته تمام این اتفاقات در کم‌تر از صدم ثانیه‌ای افتاد و شما پیاز داغش را خواندید.

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۲۳

اصلا قرار نیست بچرخد،

وقتی که چرخشش

دارد کباب غاز و

لنز 7D را

از صورت و روده‌شان

دریغ می‌کند

اصلا قرار نیست بچرخد

وقتی که چرخشش

ناز و کرشمه‌ی سگان را

یا دست دادن

با حرامیان را

از چشم و دست‌شان

دریغ می‌کند

اصلا قرار نبود بچرخد

وقتی که گفتند

باید بچرخد

چرخ نان

چرخ هسته هم

هسته‌اش که در گلویمان گیر کرد

و بعض

بغض امانمان نمی‌دهد

***

اصلا چرخ یعنی چه؟

مگر چرخ کارخانه‌ی پوشک و دستمال کاغذی نانسی

از چرخ کارخانه‌ای که پدر آرمیتا و علی درست کرده بودند، بزرگ‌تر است؟

چرخ، چرخ، بچرخ و بچرخ و ...

اصلا چرخ‌ها چه فرقی با هم دارند؟

چرخ زندگی آقای مختلس

چرخ زندگی آقای آقازاده

چرخ زندگی آرمیتا و علی

چرخ زندگی ...

خب چرخ اگر چرخ است

باید بچرخد دیگر


این شعر رو سال‌ها پیش وقتی تاسیسات انرژی اتمی در زمان قبل از انقلاب تعلیق شده بود، سرودم. باور کنید. باور می‌کنید؟!

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۲ ، ۰۷:۳۶