پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
محبوب ترین مطالب
-->

۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است

عکاسی «آراء پرور» پس از موفقیت‌های مکرّری که در تمام انتخابات‌های گذشته داشته است، برنامه‌ی خود را برای انتخابات ریاست جمهوری سال 1392 اعلام کرد:

عکس با انواع ژست برای این ایّام گرفته می‌شود:

  1. انواع مدل «دست و چانه»؛ با امکاناتی نظیر تغییرات بنیادی در چانه


  2. چندین مدل «احترام به ارزش‌ها»؛ به همراه فوکوس تصویر شما در عمق پرسپکتیو عکس، و بلوری از ارزش‌ها


  3. ژست‌های «دردِ مردم داشتن»؛ عکس عده‌ای که از روی کاپشن‌شان هم می‌توانید تعداد دنده‌هایشان را بشمارید و قرار دادن شما در نقطه‌ی عطف جمعیت؛ میزان ملتمسانه بودن نگاه جمعیت و حالت دراز بودن دستان‌شان به سوی شما نیز در این بسته وجود دارد که جداگانه سفارش گرفته می‌شود.


  4. ژست‌های «ما خیلی حالیمونه»؛ در حال حاضر دو سه تا مدل داریم، مثل تصویر متفکرانه‌ی شما با بک‌گراندی از انواع گراف و نمودار و اعداد اعشاری.

    یک مدل خوب داشتیم که با بکگراندی بود از یک کتابخانه که تهش در افق گم بود، ولی دوره‌ی قبل استفاده شد، شرمنده.


  5. نمایش «شور و نشاط جوانی»؛ یک مدل هست که کمی هم فتوشاپ می‌برد، و آن تصویری است از جوانی شما در حال مدال گرفتن در یکی از رشته‌های ورزشی، انتخاب رشته‌ی ورزشی با خود شماست.

    مدل دیگری هم داریم که ته نشاط است و اینکه در یک مسابقه‌ی دوچرخه‌سواری شما را نشان بدهیم که نفر اول هستید و افراد پشت سر شما همه روی زمین افتاده‌اند و نفس نفس می‌زنند.

    یک مدل هم بود که میزان رأی آوری شما را خیلی بالا می‌برد و آن عکس با شورت ورزشی بود که متاسفانه در حال حاضر غیر قانونی شده است.


  6. مدل‌های اقتصادی؛ اگر طرح و پروژه‌ی اقتصادی دارید به کارتان می‌خورد. یک مدل هست که هزینه‌اش البته خیلی بالاست، و آن اینکه شما در نقش یک معرکه‌گیر هستید و مردم شما را دوره کرده‌اند، در تصویر شما یک عدد سکه‌ی 25 تومانی را دارید با دندان‌تان از وسط تا می‌کنید.
    باید بگم که 25تومانی‌اش هم طرح قدیم است؛ این عکس ردخور ندارد، جوری در ناخودآگاه مردم تاثیر می‌گذارد و شما را استاد مسلم اقتصاد می‌دانند که نگو و نپرس.

بالا بودن آراء شما غایت آمال ماست.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۲ ، ۲۲:۴۸

برای خاطر محسن چه آرزوها داشت

که او بزرگ شود بعد ... نشد که نشد

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۲ ، ۰۱:۱۱

مشقامو خوب نوشتم

ولی

بابام دیگه نیست بهم عیدی بده ...

 

مشق بی بابا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۲ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۲۴

به فکرم رسیده است اگر من هم روزی رفتم داخل یک برنامه‌ی تلویزیونی، به عنوان یک قهرمان، مجری که از من پرسید: «چه کسی بیشترین نقش رو توی موفقیّتت داشت؟» من لبخند بزنم و بگویم همسرم.

ولی حالا که فکر می‌کنم دلیل اصلی موفقیّتم را زنم نمی‌دانم، اصلاً همین زن می‌آید زندگی من را خراب می‌کند، من که می‌دانم هر وقت می‌خواهم بروم بیرون دنبال موفقیّت هی ما را سوال پیچ می‌کند که «تو همش داری می‌ری دنبال این موفقیّت» والّا، حالا من بروم و بگویم که همچنین زنی آمده است و بیشترین نقش را در زندگی من داشته است؟! اصلا و ابدا، تازه اصلاً حوصله برادرها و خواهرهایش را ندارم، دم به دقیقه می‌خواهند بیایند و هی مفت بخورند و در زندگی آدم دخالت کنند.

اصلاً کی خواست زن بگیرد! ول کن همینطور مجرد داریم زندگی‌مان را میکنیم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۲ ، ۲۳:۱۱

قبل‌تر که مثلاً به پیتزایی می‌رفتیم، کلی منتظر می‌شدیم تا قسمت غیر خانوادگی! خالی شود و برویم بشینیم، چند شب پیش که رفتیم بیرون غذا بخوریم، در قسمت غیرخانوادگی! پرنده پر نمی‌زد، عوضش قسمت لژ خانوادگی! مملوّ بود از جمعیت؛

خدا را شکر آمار ازدواج دارد روز به روز بالا می‌رود و این گرانی‌ها تاثیری نمی‌گذارد.

پیتزای سلطان قلب ها

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۲ ، ۰۹:۵۶

گویند روزی عربی امروزی، خاک‌برسریِ زیادی تناول نمود و از فرط شکم درد وقتی در مجلسی مادرِ زیبارویش را دید، بگفتا:

«پدر، تو یک غاصب هستی، این بانوی زیبا را فریب دادی و به ازدواج خود درآوردی و نگذاشتی که من با او ازدواج کنم.»

جمع همه، بخندیدند و مادر رویش کمی سرخ شد و پدر هم بین انگشت شست و سبابه‌اش را دندان بگرفت.[1]

 

شیخ عبدالله بن زیاد آل نهیان

 

حکایت مربوط:

شیخ عبدالله بن زاید آل نهیان بعد از سفر اخیر آقای احمدی نژاد به جنوب کشور گفته است:

«امیدواریم ایران به این موضوع و این اختلاف و این اشغال! (جزیره ابوموسی و تنب کوچک و بزرگ و این چیز ها دیگر) نه تنها به عنوان مانعی در برابر بهبود و گسترش روابط با امارات بلکه به عنوان مانعی در برابر روابط کشورهای عربی با ایران بنگرد.»

دوستی دارم که می‌فرماید: امیدواری‌ات توی حلقم!

 

+عکس کاملاً تزئینی می‌باشد.



[1] این حکایت زاییده‌ی ذهن جوّال نویسنده‌ی وبلاگ مشهور پاورقی است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۱۹

فرهنگِ بی منطق

یادداشت زیر را از بین کاغذهای یادداشتم، مربوط به سال‌های 1343 تا 1356، پیدا کردم، قضیه‌اش فکر کنم بر می‌گردد به 22بهمن سال1348؛ گوشه‌ی این کاغذ هم چند قطره خون ریخته شده بود.

خداییش من از همان موقع هم به فیلم و انیمیشن و فلسفه علاقه داشتم، نظری بیندازید:

 

فیلمنامه‌ای چند قسمتی برای انیمیشنی با موضوع حجاب نوشته بودیم، گفتند شما تصاویری می‌خواهید نشان دهید که احتمالاً صدا و سیما با پخش آن مشکل دارد. تصاویر هم کمی وضعیت جامعه را نشان می‌داد، نه افراط داشت و نه تفریط.
امروز که راهپیمایی و گزارش حضور مردم و زنان را دیدم فهمیدم صدا و سیما با پخش وضعیت واقعی جامعه مشکل ندارد، بعد شب که داشتم اختتامیه‌ی جشنواره‌ی فجر را می‌دیدم و زنان بازیگر را در لانگ شاتی که فقط یک افق کم داشت، فهمیدم که صدا و سیما با اینگونه تصاویر مشکل دارد.

در آخر هم فهمیدم این فلاسفه و مناطقه[1]، که می‌گویند جمع ضدین محال است، بیایند اینجا، تا ببینند چه قدر قشنگ جایز می‌شود.



[1] ج منطقی

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۲ ، ۱۷:۰۵

بیوگرافی یک خیلی آدم!

بر خلاف باقی آدم‌ها که چشم به این جهان می‌گشایند، او با چشم بسته، پا به این جهان گذاشت؛ هنوز مشخص نیست که آیا او در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده است یا نه.

 

دوران تحصیلات او با سختی‌های فراوانی روبرو بوده است؛ چون طبق گفته‌ی پسر شوکت خانمِ کوچه‌ی بالا، وی هر روز این جمله را می‌شنیده: "امروز دیگه زنگ آخر در نری ها".

در کودکی هیچ استعدادی در چشم‌هایش دیده نشد، البته فقط در چشم‌هایش.

کودکی را به بزرگی رساند و بر اساس آخرین آمار دارد بزرگتر می‌شود. دو ساله که بود مادرش او را از شیر گرفت. در کودکی‌اش دچار شب ادراری بود.

 

همیشه نفس هایش را شمرده و آرام می‌کشد، قدم‌هایش را بزرگ بر می‌دارد، سینه‌اش را سپر می‌کند و شانه‌ها را راست، و چند قدمی که می‌رود دوباره آویزان می‌شود و یادش می‌آید که اینگونه راه رفتن چه قدر سخت است.

او یک عمر زندگی کرده است و از آخرین مدارک موجود چنین به دست می‌آید که  هنوز دارد مرحله‌های زندگی را رد می کند تا به غول مرحله‌ی آخر برسد.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۲ ، ۰۰:۴۸

بدش اینجاست که خیلی‌ها

بدِ تاریکی ...

نه از اوّل

آقا، خیلی‌ها نه

اَه؛

قیدار امیرخانی

در تاریکی خیلی‌ها، یعنی خیلی‌ها که نه، همه، یعنی هیچ کس، هیچ جا را نمی‌بیند؛

حالا بدش اینجاست که در تاریکی آدم خودش را هم نمی‌بیند؛ حالا بدترش این است که آدم در تاریکی نه، اشتباه شد، حالا بدترش این است که آدم در روز روشن هم خودش را نبیند، حالا همه چیز را دید، دید، مهم نیست، ولی بدش این است که خودش را نبیند.

بعضی‌ها هستند در روز روشن خودشان را می‌بینند، این‌ها خوبند، این‌ها یعنی خیلی خوبند. این‌ها چی بودند؟! صالح؟! متقی؟! خب حکماً دیگران را هم می‌بینند.

اما بهتر از این‌ها، یعنی خوب‌تر از این‌ها، یعنی خوب‌تر و بهتر از این‌ها، آن‌هایی‌اند که در تاریکی هم خودشان را می‌بینند، یعنی خوب هم می‌بینند.

او که در تارکی خودش را ببیند، حکماً خیلی چیزهای دیگری را هم می‌بیند، یعنی همه چیز را می‌بیند، یعنی کلاً می‌بیند. این‌ها چی بودند؟

عارف؟!

آدم خوب؟!

آدم خیلی خوب؟!

همان متقی و صالح؟!

باریک‌تر ز مو بین؟!

در خشت خام دیدن آنچه جوانان در آینه ... ؟!

***

ولی شهلایِ قیدارِ امیرخانی از آن دسته آدم‌ها بود که، در تاریکی خودش را می‌دید و همه چیز را هم می دید، قیدار هم، قیدار هم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۲ ، ۲۳:۱۲

 

« ... این نویسندگی هم کار عبثی است ها ...

... رابطه‌ی علّی و معلولی ندارد، کفر که نگفته‌ای ...

... و اگر بخواهی می‌توانی تا 50 صفحه از این خاله زنک بازی‌ها بنویسی و چه کار عبثی است این نویسندگی ... »

من امیرخانی

نمی‌دانم شاید کار عبثی بود، شاید هم از ذهنِ کودنِ من بود (خودزنی را حال کن)، شاید هم فقط داستان‌نویس‌ها حالی‌شان می‌شود. ولی اگر عبث هم بود از اول تا آخر کتاب باید می‌فهمیدم که "او" کیست و "من" کیست.

«خودت را کشتی»

خب فهمیدنش سخت بود؛ بالأخره درگیری‌های ذهنیِ ما هم همین است دیگر. دو تا کتاب داستان‌نویسی که خوانده‌ایم انتظار داریم همه چیز درست پیش برود.

 

امّا بحث رابطه‌ی علّی و معلولی؛ امّا بحث پیوستگیِ وقایع و همه این‌ها، که بهانه می‌شود یک کتاب را لِه کنند و آن را خطاب کنند که «اراجیفی بیش نیست» ...

امّا بحث اینهایی که گفتم، مگر در کتاب "منِ او" نبود؟! یعنی همه‌ی این‌ها را که داشت!

مگر ما دل‌مان نمی‌گیرد و جدّ و آباءمان را کنارمان می‌نشانیم و شروع می‌کنیم به گپ و گفت، مگر دلمان تنگ نمی‌شود و فکر بزرگی را می‌کنیم و بعد به احترامش خودمان را جمع می‌کنیم و انگار می‌کنیم که الآن وارد اتاق شده است؟!

این‌ها رابطه‌ی علّی و معلولی دارد؟! نه که ندارد، ولی هیچ کسی هم نمی‌تواند بگوید که بالای چشم شما ابرو است. رابطه‌ی علّی و معلولی همین است دیگر.

یک وقت نمی‌فهمنند که خب نمی‌فهمنند. یک وقت امیرخانی در "منِ او" مهتاب را که عاشق و عفیف است می‌گذارد جای مادرِ علی و لعن و نفرین می‌کند و الخ، آن‌وقت بگو رابطه‌ به هم خورد، یک وقت کریم بیاید مقابل علی بایستد و یاعلی مددی بگوید و مثل درویش مصطفی نصیحت کند، بگو رابطه به هم خورد.

یک وقت دریانی آمد جلو حرفی زد که اصلاً بوی کینه نداشت، بگو به هم خورد.

 

پایان نداشت؟

داشت، خوب هم داشت، از این خط های سیر داستانی‌ هم که می‌گویند داشت.

اوج گرفت و اوج گرفت و تعلیق داشت، بعد شما را به اوج رساند و ابو راصف شهید شد و هلیا نطفه‌اش منعقد شد و آپارتمان بوی قرمه‌پزان گرفت و الخ. بعد هم فرود کرد و کذلک نجزی المؤمنین.

 

این قدر آیه و عبارت و حُکم و حکایت اخلاقی داخل کتاب آورده بود که باید اهلش باشی تا خوب با این کتاب خو بگیری، ولی غیر اهلش هم شاید کمی اهلی شود با خواندن این کتاب. شاید هم بعضی‌ها رم کنند، ولی مگر امیرخانی قسم حضرت عباس خورده است که همه را از خودش راضی کند؟!

 

کتابِ آن یکی‌دیگر را که می‌خوانی هیچی! از اصطلاحاتش حالی‌ات نمی‌شود بلکه باید بروی و کلی در اینترنت سرچ کنی تا بفهمی چه شده، ولی کتاب را تا تهش می خوانی و درکش می کنی، کسی ایراد به لحن آن کتاب می‌گیرد؟!

شاید امیرخانی را که بچه مسلمانِ عشقِ امام و جنگ و چه می دانم از این چیزها است داخل آدم و کتاب‌هایش را داخل کتاب حساب نمی‌کنند.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۷ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۲۹