پاورقی,حمید اسماعیل زاده

تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...
تجربه‌های ذهن من تمامش در یک پاورقی است. من از این که در متن باشم نمی‌ترسم؛ اما گاهی باید سری هم به پاورقی زد؛ بعضی وقت‌ها حرف مهمی دارد؛ حرفی که جایش فقط در پاورقی است...




تلگرام؟!

روم به دیوار، می‌تونین توی کانال زیر مطالب وبلاگم رو دنبال کنین :(
@Pavaraqiha


پیام های کوتاه
بایگانی
محبوب ترین مطالب
-->

- بعضی آدم‌ها باید جایی باشن که متأسفانه نیستن، بعضی وقت‌ها هم باید جایی که نباشن هستن.

- چی میگی؟! حالت خوبه؟!

- آره، راست میگی بد گفتم، بهتر میگم، آدم همیشه باید جایی باشه که الآن نیست و همیشه جایی که نباید باشه هست. حالا درست شد، درسته، همینه.

- تو که  بدترش کردی، میشه یه کم زیر دیپلمی، زیر سیکلی اگه شد کم‌تر، واسه ما توضیح بدی

- بابا مگه من دارم چیز عجیب و غریبی می‌گم، خب ما آدما باید جایی باشیم که نیستیم و همیشه جایی هستیم که نباید باشیم.

- جدا؟! از این همه شفاف سازیِ شما کمال تشکر رو دارم، خب این‌هایی که می‌گی یعنی چی؟

- البته وقتی فکر می‌کنم می‌فهمم که نه همه‌ی آدم‌ها.

- نه همه‌ی آدم‌ها چی؟!

- ببین ما باید توی زندگی‌مون در مسیری زندگی کنیم و در مسیری راه بریم که اون مسیر رو برای ما قرار دادند.

- کی؟

- توی زندگی همیشه یه راه درست وجود داره، توی صحبت کردن‌های ما همیشه یک سری حرف‌ها هست که حرفِ درسته، توی شنیده‌هامون بعضی شنیده‌ها هست که باید شنید و بعضی رو باید در مقابلشون پنبه توی گوش‌مون کنیم و همه‌ی این‌ها به آدم می‌گه که توی زندگی باید کجا باشه و کجا نباشه، به همین راحتی.

- اون‌وقت باید چی کار کنیم؟!

- نباید کار خاصی بکنیم فقط باید مراقب باشیم.

- مراقب چی؟

- مراقب اعمال و رفتار و گفتار و ...

- ...

- امام علی علیه السلام می‌گن: تقوا اینه که در زندگی خود در جایی که خدا دوست دارد باشیم و در جایی که او دوست ندارد نباشیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۸۹ ، ۱۹:۰۲

«من رضا ایرانی هستم، من تا الآن شش روز است که به لطف الهی در آرامش هستم و کاملاً پاک.»

***

چهارراه را به سمت انتهای خیابان که بن بست بود رد می‌کردم به حسینیه ای تقریباً گمنام می‌رسیدم. می‌گفتند که تمام سال متروکه است و فقط ایام خاص مثل محرم و صفر رونق می‌گیرد.

متصدی‌های حسینیه آدم‌های پول دار خیری بودند که این حسینیه را برای کارهای خیرِ مخصوصی! ساخته بودند و اگر می‌گفتی که قرار است در این حسینیه محفلی برای تجمع جوانان باشد برای اینکه بر سر مباحث دینی و فرهنگی با هم بحث کنند تو را به لبخندِ گوشه‌ی لبشان مهمان می‌کردند.

***

پیاده به سمت انتهای خیابان می‌روم، وقت نماز است و باید در حسینیه بعد از مدت‌ها نماز جماعت اقامه شود؛ از مدت‌ها قبل دنبال بودیم تا در ماه رمضان حسینیه را برای برگزاری نماز جماعت دست بگیریم، آن هم فقط برای برگزاری نماز و بس. نماز که تمام می‌شد تعدادی جوان و تعدادی هم عاقل‌مرد به عنوان کلاس دور هم جمع می‌شدند. اوایل برایم مهم نبود که چه برنامه ای دارند ولی بعد از مدتی که دیدم به طور مرتب این افراد در این کلاس شرکت می‌کنند برایم جالب شد که بدانم چه خبر است. به همین خاطر بعد از نماز از یکی از جوان تر های آن جمع سؤالم را پرسیدم و آن هم با صراحت گفت: «کلاس NA.»

***

از وقتی فهمیدم بعد از نمازی که ما اینجا می‌خوانیم این افراد برای ترک اعتیاد در این مکان جمع می‌شوند جمله‌هایی که در کلاس از این افراد می‌شنیدم برایم جلب توجه می‌کرد. شنیدن آن جمله‌ها از آن افراد مرا در جا میخ کوب می‌کرد.

«من رضا ایرانی هستم، من تا الآن شش روز است که به لطف الهی در آرامش هستم و کاملاً پاک می‌باشم.»

این جمله‌ها راحتم نمی‌گذاشت.

***

موقع سحر بود و فرزاد جمشیدی فضایی معنوی را در منزل ایجاد کرده بود به دیوار تکیه داده بودم و خیره شده بودم به روبرو.

«من رضا ایرانی هستم، من علی حسینی هستم، من داوود اسماعیلی... احمد شعبانی ... من تا الآن که بیست و دو روز از ماه رمضان می‌گذرد کاملاً در آرامش هستم و پاک می‌باشم»؟!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۸۹ ، ۱۸:۴۹